|
فمینیسم و سیاست افسانه راجی |
|
|
|
دوستان گفتند كه امروز چند كلامي در باره فمنيستها و سياست صحبت كنم. و من بيش از آنكه در باره فمنيستها و سياست بگويم در باره سياست فمنيستها و يا سياست زنان بحث كرده ام كه به هرحال بي ربط به زنان و سياست نيست.
از آنجا كه خيليها دوست ندارند خود را فمنيست بدانند و بسياري اساسا فمنيسم را نميشناسند و شايد حتي اسم آنهم به گوششان نخورده باشد به جاي واژه فمنيستها از واژه زنان استفاده ميكنم.
آن چيزي كه بين زنان و فمنيستها مشترك است مبارزه بيوقفه آنها عليه مردسالاري است. حال اين مرد سالاري در لباس و رداي حكومت ظهور كند، در زمنيه هنر، علم و فلسفه خود را نشان دهد ويا در روابط اجتماعي مثل محل كار و يا خانواده تجلي پيدا كند. بنابراين ميتوان فرض گرفت كه تمامي كساني كه به شكلي براي حقوق زنان و به نفع زنان مبارزه ميكنند فمنيست هستند. يا به عبارتي تمامي زنان فمنيست هستند. مهم اين است كه زنان در عرصههاي مختلف و درطي تاريخ مثل تمامي اقشار، طبقات، كاستها و اقليتهاي اجتماعي ديگر كه فرودست انگاشته شدهاند و حقوقشان ضايع شده، به مبارزه عليه اين بيعدالتي پرداختهاند. اينكه ما نام آنها را چه بگذاريم مهم نيست. به ويژه كه فمنيسم به عكس ايسمهاي ديگر اساسا يكدست نيست و نحلههاي فكري متفاوت و روشها و سياستهاي مختلفي را در برميگيرد. اين روشها و سياستها از مبارزات زنان براي حقوق فردي مثل حق لباس پوشيدن تا تلاش براي برپايي دنياي نو را در برميگيرد.
تنوع عرصههاي مبارزه زنان به ناچار سياستهاي گوناگوني را ايجاب كرده است كه اين سياستها خود نيز بواسطه شرايط خاص جوامع، طبقات و فرهنگهاي متفاوت، مشخص و منحصر به فرد بوده است. بنابراين سخن گفتن از سياست فمنيستها و يا پرداختن به آن امري بسياري كلي، نامتعين و نامشخص است. برخي براين هستند كه مبارزات زنان در جهان را به امواج فمنيسم از موج اول گرفته تا موج چهارم و لابد به زودي به موج پنجم تقسيم كنند و با تعريف آنچه كه در اين جنشها و يا به اصطلاح امواج مشترك بوده نام اول و دوم و سوم برآن بگذارند. مثلا وجه مشخصه موج اول فمنيسم را مبارزه براي حق راي ميدانند. درحالي كه همزمان با مبارزات زنان براي كسب حق راي، حتي در همان كشورها مبارزاتي از جانب زنان براي محدود كردن فروش مشروبات الكلي صورت ميگرفت. و يا عدهاي براي تاسيس مدارس و حق زنان براي تحصيل مبارزه ميكردند. و يا وجه مشخصه موج دوم كه همزمان با رواج و گسترش ايدهها و ايدئولوژي چپ و طرفدار طبقه كارگر بود، را مبارزه زنان براي حقوق برابر با مردان ميدانند. درحالي كه امر مبارزه براي حقوق برابر با مردان آنقدر كلي است كه تنوعات آن ناديده گرفته ميشود. اينكه دركشورهاي مختلف تصور از حقوق چيست؟ حقوق مردان چيست كه زنان ميخواهند با آن برابر باشند؟ و يا اينكه زنان در چه حقوقي ميخواهند برابر باشند و يا اين زنان با كدام مردان ميخواهند برابر باشند؟
همين تنوعات باعث شكلگيري موج سوم شد كه در واقع به اين تفاوتها و تنوعها ميپرداخت. كليشه مرد سفيد موبور متوسط غربي كه ظاهرا الگوي زنان سفيد موبور متوسط غربي براي برابري بود ديگر از طرف تمامي زنان پذيرفته نبود. مرد سياه، زرد و سرخ هم ميتوانست آمال و آرزوي زنان سياه و زرد و سرخ باشد. از طرفي در مفهوم خود آن حقوق نيز آنقدر تنوع هست كه با عنوان كردن حقوق مساوي با مردان هيچ تعريفي از آن حقوق داده نشده. زن كارگر تقاضاهايش خيلي فراتر از تقاضاي يك زن متوسط ميرود و زن متوسط تقاضاهايش متفاوت است با زن يك سرمايهدار. زني كه قيدوبندهاي سنت و مذهب دستوپايش را براي هرگونه حركتي بسته است تقاضايش متفاوت است با زني كه اين قيد و بندها را ندارد. به همين دليل است كه ميبينيم صفوف فمنيستها كه زماني شايد فشردهتر به نظر ميرسيد، روزبروز پراكندهتر ميشود.
براي مثال در جامعه ايران زناني كه پايبند عرف، سنت و مذهب هستند، شايد تقاضاي ارث برابر با مردان و يا حق برابر براي انتخاب شدن غايت فمنيسمشان باشد. و براي زنان جواني كه به آزاديهاي فرديشان اهميت بيشتري ميدهند غايت هدفشان كسب حقوق فردي باشد، حتي شايد كمي فراتر از آنچه كه مردان دارند. براي زن كارگر دستمزد برابر براي كار برابر و يا حقوقي ديگر كه بيشتر زمينه اقتصادي دارد و يا مربوط به شرايط كار است ارجحتر است، گرچه ممكن است غايت نباشد. زن روشنفكر طبقه متوسط احتمالا ضربالاجلش حق آزادي بيان است. و زن طبقه مرفه نيز شايد مشكلش حقوق فردياش باشد. بنابراين تصور از يك صف متحد زنان- بخوانيم فمنيستها- تصوري غيرواقعبينانه است. گرچه همواره آرزويمان بوده باشد.
تجارب يك دهه مبارزه به اصطلاح فمنيستي در ايران به ما ثابت كرد كه حتي تشكيل يك صف متحد در ميان زنان طبقهمتوسط و روشنفكر كه عمده نيرو و ارتش اين مبارزه بودهاند، امري نشدني بوده و هست. و آنچه كه بواقع اتفاق افتاد تعدد و تنوع روزبروز تشكلات زنان است گرچه همهاشان هم يك حرف بزنند. بحثهايي كه در مورد پلاتفرمي حداقل در مبان زنان شد و از همان روزهاي اول هم مطرح شد، هرگز به نتيجه نرسيد. و دليل اين امر فراتر از اختلافات مذهبي، طبقاتي و يا فرهنگي بود. بحث من عمدتا در مورد آن تشكلاتي از زنان است كه ظاهرا همه پايگاه طبقاتي متوسطي داشتند و در عرصه فرهنگي اجتماعي مشتركي زندگي ميكردند. يعني زنان متوسط روشنفكر.
اگر از تنوعات خواستهاي زنان به واسطه متفاوت بودن منافع طبقاتي، فرهنگي، سياسي و اجتماعي آنها بگذريم دلايل تشت در تشكلاتي كه منافع مشتركي را نمايندگي ميكنند عمدتا موارد زير است : يك: انحصارطلبي اين گروهها و تشكلات، دو نهادينه نشدن دموكراسي در جامعه و به تبع آن نهادينه نشدن روابط دمواكراتيك در اين نهادها، سوم و شايد يكي از مهمترين دلايل عدم شناخت زنان از حقوق خود و چهارم عدم حضور زنان از تمامي طبقات و اقشار در اين مبارزات و عدم شناخت اين گروهها و تشكلات از حقوق زنان طبقات و اقشار مختلف است.
انحصارطلبي و بعضا دگماتيسم ريشه در سنت مبارزاتي اين كشور دارد. اگر سازمانهاي ماركسيست ما سه جهاني و مستقل و دوجهاني و غيره بودند و اين تفاوتها توجيهي براي جدايي آنها ميشد و گاه حتي خصومتشان، زن متوسط روشنفكر ايراني اگر دنباله آن جريانات نباشد قاعدتا بايد در پلاتفرمي حداقلي به توافق برسد و بتواند در جبههاي مشترك براي آن حداقل مبارزه كند، كه ميبينم نشد.
دليل دوم اين امر همانطور كه گفته شد نداشتن سنت كار دموكراتيك و اساسا عدم شناخت و نهادينه نشدن مفهوم و معناي دموكراسي از يك طرف و كمتجربگي زنان در مبارزات مستقل خودشان است. زن ايراني گرچه همواره در صحنه مبارزات آزاديخواهي به صور مختلف حضور داشته ولي به ندرت در صفي مستقل و براي حقوق خود مبارزه كرده است. سنت مبارزات مستقل زنان را با كمي اغماض ميتوان به يكي دو دهه اخير محدود كرد.
سومين دليل عدم شناخت زنان از حقوق خود است. اين مشكل رابطهتنگاتنگي به معضل بعدي يعني عدم حضور زنان از طبقات و اقشار مختلف در اين گروهها و تشكلات دارد. زن روشنفكر ايراني بنابر سنت مبارزاتي پشتسرش كه همواره در سازمانهاي سياسي، اجتماعي و فرهنگي نقش دست دوم، سياهيلشكر و در بهترين حالت نقش مشاور را داشته ويا در بعضي از سازمانها به نقشهايي مفتخر شدهاست، نه تنها خود را ولي و قيم تمامي زنان ميداند بلكه تصور و الگويش از زن ايراني خودش است و آمال خود را آمال تمامي زنان ميداند. و اين امر نه تنها باعث ميشود كه به بيراهه برود بلكه باعث ميشود كه در يارگيري از ساير زنان از اقشار و طبقات ديگر كوتاهي كرده و بديهي است كه با اين اوصاف او فقط خودش را وصف ميكند و آمال و آرزوي خودش را حقوق ميداند. گرچه ممكن است اين آمال و آرزوه ها براي زنان اقشار و طبقات ديگر جذاب باشد ولي ضربالاجل آنها نيستند.
بنابرآنچه به طور واقع وجود دارد گرچه مبارزات زنان برمبناي منافع طبقاتي، گروهي و فرهنگي آنان اجبارا متنوع است، ولي حداقل توقع اين است كه گروهها و طبقات و لايههاي فرهنگي مشتركالمنافع بتوانند در يك صف مبارزه كنند. و اين گام اول است. بدون طي كردن اين گام تشكيل صف مستقل تمامي زنان فقط يك توهم است. بايد از جز به كل رسيد. زنان تا زماني كه منافع جزئي خود را نشناسند نميتواند كليات و وجوه مشترك خود را با زنان ديگر از آن انتزاع كنند. بنابراين مبارزه جبههاي و پلاتفرم مشترك در بين تمامي زناني كه به نوعي مبارزه ميكنند گام بعدي است و نياز به آگاهي و شناخت عميق و دقيق از خود، منافع و حقوق خود و سپس منافع مشترك تمامي زنان دارد. شناخت و درك مبارزات زنان در كشورهاي ديگر، شناخت شرايط خاص سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي كشور و شناخت و آگاهي از نفس و چگونگي مبارزه نيز بخشهاي ديگري از پيشزمينههاي مبارزه جبههاي هستند.
با آنچه برشمرده شد درستتر اين است كه مبارزات زنان به اجزا كوچكتري همچون سنديكاها(نه لزوما شکل سنتی آن) مبارزات صنفي و محلهای تقسيم شوند. مبارزات صنفي و محلهای در جامعهاي كه از طرفي تاريخي از اختناق و ديكتاتوري آآ“آآمانع رشد و پويايياش شده، و از طرف ديگر در برگيرنده زیستبومها، اصناف، مليتها، اقشار، مذاهب و طبقات مختلف است ، سادهترين و عمليترين شكل مبارزه و سياستمبارزاتي است. آگاهي صنفي و زیستی حداقلياست كه افراد از وضعيت اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي خود دارند و ميتوان از آن آغاز كرد. و اين نه تنها شامل زنان كه شامل مردان نيز ميشود.
از طرفي ديگر از آنجا كه زنان در هر صنفي به عنوان زن در جامعهاي سرمايهمدار، مردسالار و سنتي به بيعدالتيهاي ويژهاي نيز دچار ميشوند و حقوق خاصي را صرفا به خاطر زن بودنشان از دست ميدهد به نظر من تشكيل سنديكاها و کمونها یا شوراهای محلهای زنان و مردان به موازات و در كنار يكديگر ضروري است.
عدهای مخالف تشکلها و سنديکاهای صرفا زنانه هستند. شاید بد نباشد مسائلی را که زنان بطور ویژه در عرصههای مختلف با آن مواجهاند کمی بررسی کنیم.
همواره بحث این بوده است که در میان رهبران اتحادیههای کارگری؛ نمایندگان مجلس و یا مشاوران دولتی تعداد زنان کمتر از مردان بوده است. و به همین علت این تصورپیشآمده است که زنان توانایی و یا انگیزه کمتری برای پرداختن به اینگونه امور داشتهاند و این تصور پیش آمده که علایق و خواستهای زنان بیشتر بازتاب تعهدات اخلاقی یا خانوادگی آنان است. برای مثال گفته میشود که در اتحادیههای کارگری توجه مردان بیشتر به میزان دستمزد و ساعات کار است درحالی که زنان بیشتر به شرایط کار توجه دارند. این انتقاد از آنجا ریشه میگیرد که همواره رفتار پخته سیاسی رفتار مردان تلقی شده و رفتار زنان خارج از نرم – که به واقع شاید باشد.- ولی لزوما غلط نیست. شواهد در کشورهای مختلف نشان میدهد که صرفا براساس میزان مشارکت زنان در تشکلها نمیتوان به این نتیجه رسید که زنان آگاهی صنفی یا سیاسی کمتری نسبت به مردان دارند. در واقع این شواهد فقط حاکی از آن است که احزاب سیاسی؛ اتحادیههای کارگری و معیارهای مشارکت سیاسی با علایق و نیازها و فرصتهای بسیاری از زنان همخوانی ندارد. برای مثال زمان برگزاری جلسات بگونهای تنظیم میشود که برای زنان که تعهدات خانوادگی دارند عملا شرکت در آنها ناممکن است. و در اکثر مواقع مسائل و مشکلاتی را که برای زنان بسیاری حیاتی است؛ غیرسیاسی یا غیرصنفی قلمداد میکنند و اساسا در دستور کار قرار نمیدهند از جمله شرایط محیط کار مانند مرخصی زایمان با حقوق، درخواست برای ایجاد مهد کودک، برنامههای تفریحی برای کودکان در زمان تعطیلی مدارس و مرخصی ساعتی برای رسیدگی به فرزندان بیمار و یا پرداخت حق مادری. در قوانین بسیاری از کشورها اساسا مقولهای به نام زن سرپرست خانواده وجود ندارد و بسیاری از مزایايی که مردان و فرزندان آنان در هنگام کارافتادگی؛ بیماری و یا بازنشستگی مرد از آن بهرهمند میشوند در شرایط مشابه به زنان سرپرست خانواده تعلق نمیگیرد. از طرفی قوانین در عرصههای مختلف هرگز نگاهی برابر به زنان با مردان نداشتند. و اين امر که بطور عرفی و فرهنگی همواره مرد را نانآور خانه تلقی میكند باعث شده که قوانین به نفع و به زعم مردان تعریف شود. فرض براین است که زنان به مسائل سیاسی کمتر توجه دارند چون علایق ایشان در قلمرو خانگی واقع شده است. اما همین تقسیم جهان به دو قلمرو عمومی و خصوصی یا خانگی خود مسئلهای سیاسیاست. مسئلهای که پیامدهای آن عمدتا دامنگیر زنان میشود چرا که جایگاه زنان در قلمرو خصوصی فرض شده و مسائل آنان از دید مردان که قانون را مینویسند اهمیت کمتری يافته و يا اساسا به آن مسائل توجه نشده است . این ادعا که نگرانی در باره شرایط کار، آموزش کودکان، امکان سقط جنین، مرخصی بارداری و یا پرستاری از کودکان بیمار امري خصوصی است و نه امری مربوط به کل جامعه و قوانین فقط نقضغرض است.
همانطور که گفته شد آنچه که باعث میشود خواستها و نیازهای زنان در این تشکلها، غیرسیاسی محسوب شود بخاطر این است که معیار همه چیز را مرد میدانند. بنابراین مرزبندیهای میان امور سیاسی و اجتماعی یا اخلاقی براساس معیارهایی دلبخواهی و بر مبنای جنسیت و به نفع مردان صورت میگیرد. بنابراین آنچه که باید انجام شود از بین بردن مرز خصوصی و عمومی و همارز دانستن این دو عرصه در تدوین قوانین و مبارزات صنفی و سیاسی است و به تبع آن زنان؛ تجارب ، دانش و ارزشگذاری آنان نیز هم ارز با مردان نگریسته خواهد شد. تقسیم میان قلمروهای عمومی و خصوصی عملا باعث حذف زنان و علایق ایشان از عرصه سیاست میشود. دولتها با خصوصی فرض کردن خانواده و به نام آزادی فردی عملا مسائل و مشکلات زنان در این عرصه را نادیده گرفتهاند وبه تبع آن زنان را هم نادیده میگیرند. بديهي است كه واكنش زنان نيز در ناديده گرفته شدن، ناديده گرفتن دولت و سياستهايش باشد. به هرحال مهمترین پیامد این مسئله نادیده گرفته شدن ارزشهای زنانه در قلمرو عمومی و محروم شدن بشریت از ارزشگذاریهای زنانه است.
بیتوجهی و نادیده گرفتن حقوق و خواستههای زنان که نمونههایی از آنها را در بالا برشمردم باعث حضور کمرنگ زنان در تشکلهای صنفی و سیاسی ميشود؛ و تاكيدي است بر ضرورت ایجاد کمونها یا شوراهای محلی، سندیکاها و تشکلهای صرفا زنانه. وجود این تشکلها لزوما در تقابل با تشکلهای مردانه نیست گرچه در مواردی ممکن است تضاد منافع پیدا کنند.
موضوع ديگري را ميخواستم مطرح كنم كه بيربط به موضوع «سياست زنان» نيست. و آن هدف زنان از مبارزه است. هدف چيست؟ منظورم هدف نهايي و غائي است. آيا هدف كسب حقوق برابر با مردان است؟ نهايت اين نوع مبارزه آنچيزي است كه هم اكنون زنان امريكايي به آن رسيدهاند. همه ما عكس آن زن شكنجهگر را بالاي سر مبارزين عراقي ديديم درحالي كه ميخنديد و با انگشتانش علامت پيروزي نشان ميداد. آيا ما به عنوان زن، يعني نيمي از بشريت كه عمري طولاني در ساختن تاريخ نقشي نداشتهايم، نميخواهيم چيزي به بشريت اضافه كنيم؟ نميخواهيم اشتباهات تاريخي مردان و روال سياست و زندگي آنها را اصلاح كنيم؟ ما قرار است مثل مردان باشيم و آنهم مرداني ديرآمده كه حتي تجارب و تخصص آنها را هم نداريم؟
اگر قرار است ما هم همانكارهايي را بكنيم كه مردان ميكنند و يا اگر قرار است هنوز هم دستوركار، روش مردان باشد كه تاريخ را بسازند و بنويسند، حضور ما در تاريخ كجاست و به چه معناست؟ براي بشريت چه دستاوردي خواهيم آورد و يا ميخواهيم بياوريم؟ بايد فراتر از ساختارهای موجود و پذیرفته شده رفت. بايد دنياي نويي آفريد. اين بايد سياست زناني باشد كه مبارزه ميكنند. اين دنياي جديد بايد كه دنيايي عادلانهتر براي همه آحاد بشريت باشد. تصويري از آن دنيا ندارم ولي ميدانم براي رسيدن به آن بايد همواره به همه چيز نگاهي نقادانه داشتهباشيم و هيچ چيز را مطلق و يا ازلي نپنداريم. به اين طريق است كه ميتوان دنيايي نو و بهتر از گذشته ساخت.
|