« من یک زنم. هیاتی، نامی، قوارهای و کولهباری از صفات و تعاریف و ناسزاها، و لوازم آرایشی و لباس زیر و سینهبند و جوراب، و ساق و بکارت و شب زفاف و عروسی و نیاز همیشه به مردی که نیمهی دیگر من شود تا آنچه آفرینش از من بازستانده در او بازجویم. من یک زنم، تنها، در خیابانهای بیپناهی که تشنه و گرسنه اندامم را به تاراج میبرند، و تالارهای آینه که از من بانوی زیبای عالم میسازند تا امیال شهوانی نیمچه خدایی کور را برآورده کنم». از هر سو که نگاه میکنم همین واژههاست و همین تصویرها که دائم تکرار میشود بیآنکه زخمی التیام یافته باشد و یا واژهای در تعریفها جابهجا شود و یا حتی از قلم بیافتد..
با این همه من زن زاده نشدم؛ درست همانگونه که وقت تولد بیمار و بد و یا جانی نبودم. در کودکی تنها تصور من از پسر و یا مرد انسانی بود که حق داشت همیشه شلوار بپوشد و با خیال آسوده بدود و من مجبور بودم پیراهن و یا دامنهای چیندار بپوشم و کمتر شیطنت کنم. اما اکنون اگر چه همیشه شلوار میپوشم یک زنم. اگر سیگار میکشم، رانندگی میکنم، به دانشگاه میروم، سر کار حاضر میشوم، با رئیسم صحبت میکنم، توی خانه تنها مینشینم و تلویزیون نگاه میکنم، ترانهای جدید گوش میدهم، با دوستانم صحبت میکنم، نفس میکشم، باز هم یک زنم؛ و این چیزی است که در تمام اینها بیش از حضور من خودنمایی میکند. زن بودن من، زنانگی من، آلت تناسلی و سینه هایم بیشتر از حضور من به چشم میآید. من در تمام این اجزا تحلیل میروم و در نهایت هم باز همین عناصر مرا به دنیا پیوند میدهند تا شاید دستی بجنبانم و چراغی را روشن کنم و یا پنجره را باز کنم و آواز بخوانم.
باز هم خوشا به حال من که هنوز آنقدر زندگیام کرموار نشده که این جریان خزنده را نبینم، هرچند در برابر آن هیچ کار نتوانم انجام دهم. من هنوز میتوانم خودم و دیگران را ببینم و گاهی فریاد بزنم، بگریزم و یا بمانم و زخمی دیگر را تاب آورم. مردها با این همه طمطراق و ادعایشان خیلی زود در این مایه چندشآور حل شدهاند، خیلی پیش از آنکه من به دنیا بیایم. آنقدر که دیگر حتی به وضعیت خود فکر نمیکنند و میپندارند همه چیز چندان استوار و محکم است که هیچ چیز لرزه بر اندام این جانپناه مردانگی نخواهد انداخت. غافل از اینکه دیگی که در آن میجوشند و بخاری که ذهنشان را انباشته است، همان بلایی را بر سر آنها آورده که با من کرده. آنها در تصویرهای عریان من تحلیل میروند و من در نبود خود. با این تفاوت که آنها خود نیز برسر دیگ ایستادهاند تا شاهد ملغمهای باشند که به بار آوردهاند. و عجب دیگی که در آن همه چیز یافت میشود؛ ازخدا و پیامبرانش گرفته تا « لزبین » و « گی »، و انسانهای بیمار و جنگ و کشتار و سیاست و زندان و اعدام.
شاید بگویی ای بابا! دوره فمینیستبازی گذشته، امروز دیگر مرد و زن برابرند. هر دو با هم کار میکنند و با هم خیلی مسالمتآمیز و خوش و خرم زندگی میکنند. اما من صف دراز زنانی را میبینم که در هر گوشه و کنار ایستادهاند تا همیشه و همه جا حق خود را از مردان گدایی کنند و دائم فریاد میزنند « حقم را بده ». این نهایت تلاشی است که میشود: « حقم را بده!!! ». به جای آنکه بگوید « من حقم را میگیرم»، مینشیند تا مردانی که بر سر این ملغمه حکمرانی و تعیین تکلیف میکنند حقش را دو دستی تقدیمش کنند، تا به او اجازه بدهند رای بدهد و یا به مجلس و وزارتخانه راه یابد. در تالارهای مجلس، در خانه، در مدرسه، سر کار، جلوی میز مدیر عامل کارخانه، در برابر فرزندانش، این تمام تلاشی است که میشود. و علاوه بر این همه، جبههگیری زنان در برابر زنان. زن در برابر زن، و هر یک تنها. یکی دست و پا میزند تا از آنچه به بندش کشیده است برهد و یکی لرزان بر جایگاه خود و با ترسی همیشگی میکوشد تا دیگری را به نقطهای که خود ایستاده بکشاند، تا همواره کسی در خانه بماند و غذا بپزد و از درد گریه کند و دم برنیاورد جز «چشم». یکی « نیمه زن- نیمه انسان » و دیگری « زن ». یکی میخواهد انسان بماند و دیگری میخواهد زن بماند و مرد بزاید تا جریان هستی ادامه یابد. این همه تضاد و ناهماهنگی که در میان زنان وجود دارد، در میان مردان به چشم نمیخورد. مردان حتی در بدترین شرایط که نسبت به هم سختترین دشمنیها را دارند، در برابر هجوم شخص ثالث از یکدیگر دفاع میکنند، اما زنان بسته به موقعیت، زن بودن خود را در جهتی خاص هدایت میکنند و از زنانگیشان، اگر احتیاج افتد، بر علیه زنان دیگر و به میل مردان بهره میگیرند. و شاید در دنیایی که همه چیز آن به دست مردان است، این بهترین چاره باشد؛ وقتی زنی در بحرانیترین موقعیت قرار میگیرد چرا جانب آن را که نیروی برتر و جایگاه بالاتری دارد نگیرد. چرا از کسی که پول و خانه و ماشین و امنیت در اختیارش میگذارد دفاع نکند، حتی اگر همه اینها در ازای این باشد که تا ابد بردهوار زندگی کند و مانند یک عروسک کوکی کنار طاقچه، وقت را به لبخندی خشکیده بگذراند. شاید هر از چند گاهی فریادی هم بزند که فلان است و بهمان، و این حق زنان است و آن باید چنین باشد و نطقی جانانه هم بکند و در کنفرانسها هم شرکت کند تا از قافله عقب نماند که زمان، زمان برابری مرد و زن است.
با این حرفها نه فمینیسم به جایی میرسد و نه وضعیت زن یا زنان، از این بهتر میشود. زنی که مجبور به خودفروشی است، زنی که به سکس تبدیل میشود، زنی که عروسک، عاصی و یا افسرده میشود، با این حرفها شاید فقط کمی در جای خود تکان بخورد و باز وضع همان است که بوده. شاید بهتر این باشد که به جای این همه پرداختن به مسئلهی فمینیسم، در متن جامعه بود و با «چشمان خود» دید؛ سیاست را به جای دیدن با چشمان مردان، با چشمان خودمان ببینیم و لمس کنیم. قوانین اجتماعی را خودمان بنویسیم و خودمان تصمیم بگیریم که اکنون چگونه و در کجای صحنه باشیم. چه دیالوگی را بگوییم و چه نقشی را بازی کنیم. شاید بهتر این باشد که ما نیز « ما » شویم.
انسان دختر یا پسر زاده نمیشود. انسان با گوشت و استخوان از درون خون زاده میشود با ذهنی پاک از هر چه نام آگاهی و شناخت بر آن میگذاریم. خالی از هرشکلی و پاکیزه از هر پندار خوشخویانه و یا فریبنده. در واقع این همه هدایایی است که زاده شدن به او میدهد: اندیشهای بیمار و آلوده و زخم خورده؛ تصویرهای آزار دهنده، قتل عام، جنگ، کشتار، هجوم شبانه به حریم خانه که امن نامیده میشود و خاطره روی خاطره، خاطره روی خاطره تا هیچگاه تجربهای از آرامش در ذهن نماند که یادی شیرین برجای گذارد؛ و جنسیتی از همین دست. آموزهای تا چون داغی، زخمی، همیشه و همه جا با او باشد، هم در آن زمان که خود را در مییابد و هم آن زمان که دیگری را تجربه میکند.
برگرفته از سایت کانون امروز
تلخیص از رهایی زن