عمر طرح علنى و گسترده زندگى جنسى، تمايلات و نيازهاى جنسى زنان کوتاه و سابقه آن به دهه هاى ٦٠ و ٧٠ قرن بيستم در غرب و اساسا اروپا برمى گردد که به انقلاب جنسى موسوم شد. عشق و تمايلات جنسى زنان هميشه در هاله اى از رمز و راز، سانسور، رياکارى و در بهترين حالت سکوت پوشيده مانده است. جنسيت زن و تمايلات جنسى او هميشه مخرب و خطرناک تلقى شده است. در مذاهب مختلف، مردان موجوداتى هستند که توسط "دختران حوا" در روى زمين وسوسه شده و فريب خورده اند و حق دارند تمايلات جنسى زنان را سرکوب و فقط در خدمت ارضاى خود و توليد مثل بکار گيرند .متفکرين اوليه مذاهب يهود و مسيحيت و دستگاه کليسا زنان را به دو دسته تقسيم مى کردند: مادران و فواحش. مادران بايد فاقد هر نوع تمايل جنسى بوده و صرفا براى ارضاى کشش جنسى مرد و مساله توليد مثل در رابطه جنسى درگير مى شدند. فواحش براى حفظ شرف و آبروى مردان لازم بودند اما چنان با سکس و شهوت آميخته بودند که مى توانستند روح و جسم مردان را تخريب کنند. اين اخلاقيات دوگانه در برخود به مسائل جنسى و جنسيت زن که هنوز هم در اشکال ديگرى بروز مى کند، تفکر حاکم بر مذاهب يهود و اسلام و مسيحيت و هندو را شکل مى داد و تا قرن نوزدهم بخش مهمى از ارزشهاى مسلط و حاکم بر جوامع اروپايى بود.
در شرق فرهنگ کلاسيک شرقى ايرانى عميقا آميخته با خشونت و اسلام، عرفان، مرد سالارى و ناموس پرستى است و هیچگاه موضوع یک تحول جدی اجتماعی نبوده است. در اين فرهنگ، عشق و سعادت انسان جهنمى و گناه آلود و تجسم تمايلات شيطانى هستند. در فرهنگ ادبى شرقى، عشق به خدا، جايگزين عشق زمينى و در تضاد با توقعات عاطفى و جنسى انسانها قرار مى گيرد. عشق در اين منطق ضد انسانى يک مقوله عرفانى و هپروتى، و گريز از جهان مادى و لذتهاى طبيعى است. عشق شرقى مردسالارانه، تلخ و سوزناک و بى سرانجام، و فلسفه آن زجر و عذاب عشاق است. ناکامى و به وصال معشوق نرسيدن يک تم محورى و هميشگى در ادبيات کلاسيک ايرانى است. جمله معروف "وصال قاتل عشق است" بيانگر همين مضمون است. بر اساس اين درک، عاشق هرگز موفق به دستيابى به معشوق و رابطه جنسى با او نمى شود. موانع بيشمارى بر سر راه عشاق که جسم شان مملو از اشتياق "روحى" براى رسيدن به معشوق است، قرار مى گيرند و مانع دست يابى آنها به معشوق مى شوند. سرانجام عشق به خدا جاى عشق زمينى به مخلوق او را مى گيرد و عشاق بطرز دلخراش و دردناکى جان مى دهند و به خدا مى پيوندند. در اين فرهنگ عرفان، خودآزارى، ناموس پرستى، خشونت و آزار زن و قتل فجيع انسان جايگزين مناسبات انسانى و برابر در عشق و رابطه جنسى مى شوند.
طى قرنهاى متمادى اين نوع عشق، عالى ترين شکل و مضمون عشق ورزيدن و رابطه جنسى بين زن و مرد در فرهنگ ادبى حاکم بر جوامع شرقى از جمله ايران بوده است. در اين فلسفه، روح بر جسم و گوشت و پوست برترى دارد. روح و معنويات عرفانى بر جسم، عاطفه و نيازهاى مادى و زمينى انسان غالب هستند و نفس "ربانى" بر جسم "حيوانى" ارجح شمرده مى شود. معنويات و تعالى روحى در مقابله با عشق مادى و رابطه جنسى که پست و آلوده شمرده مى شوند، بدست مى آيند و عاشق را به مدارج اعلى و به نزد خدا مى رسانند. در اين فرهنگ، عشق نه در حيطه انسان و روابط انسانى که در قلمرو خدا، عرفان، آسمان، "گياه"، "نور" و "درخت" و "اقيانوس" است، و سکس، که آلوده و پست شمرده ميشود و در قلمرو فحشا، فاحشه خانه، و تجاوز جنسى مردان به زنان قرار مى گيرد. اين در واقع تصويرى معوج و بيمار از عشق و رابطه جنسى در يک جامعه بسته و تحت فشار قيد و بندها، عقب ماندگى، مردسالارى و فرهنگ اسلامى است. اینجا دو اثر کلاسیک و یک رومان بلند معاصر را اجمالا بررسی می کنیم:
منظومه خسرو و شيرين: نظامى گنجوى سرودن منظومه خسرو و شيرين را در اواخر دوره ساسانى آغاز کرد و در دوره تسلط اسلام به آن شکل و جان داد. موضوع اين منظومه داستان عشق خسرو پرويز (٦٢٨-٥٩٠ ميلادى) به شيرين شاهزاده اى ارمنى است. معروف است که هدف نظامى ترسيم قدرت عشق است آنهم عشق توام با عفت و پاکدامنى. عشقى که نيرويش کوه بيستون را توسط فرهاد؛ عاشق ديگر شيرين مى برد و از خسرو که جوانى هوسباز و تاج و تخت رها کرده بود، پادشاهى قدرتمند و صاحب جلال و شکوه مى سازد. شاهى که با تاثير اين عشق، هواى نفس و سرکشى را کنار مى گذارد و با درايت و اقتدار مملکت را اداره مى کند. شيرين در اثر اين عشق، نشاط و بازى با همسالان را رها کرده و مانند شيدايان و ديوانگان جانش را در راه خسرو و عشقى بى سرانجام مى گذارد و با هيچ وسوسه اى حتى عشق سوزناک فرهاد به او، از راه بدر نمى شود. شيرين در تمام سالهاى زندگى با خسرو با همه رنجى که از او مى بيند و عليرغم رابطه جنسى خسرو با زنان متعدد، و عشق فرهاد به او، هيچگاه دست از پا خطا نميکند و با مرگى دلخراش وفادارى خود را به خسرو ثابت مى کند. فرهاد به شيرين عشق مى ورزد چون شيرين به او درس افروختن و سوختن را ياد داده است. شيرين فرهاد را جلوهگاه عشق و دلخستگى مى بيند و به ديدار عاشق ناکامش به بيستون مى رود و فرهاد کوهکن را مى نوازد و بر او دل مى سوزاند. شيرين با همه عشقى که به خسرو دارد در چند ملاقاتى که با او داشته هيچوقت عنان تقوى و پرهيزگارى را از دست نداده و هيچگاه عشق را به "گناه" آلوده نميکند. پس از مرگ خسرو براى اينکه مرد ديگرى عاشق او نشود بر پهلوى خود خنجر مى زند و بر روى کفن خسرو جان مى بازد.
ليلى و مجنون: نظامى اين مثنوى را پس از خسرو و شيرين سرود. اين مثنوى داستان عشق ليلى و مجنون است. قیس (مجنون) از طايفه بنى عامر و ليلى دختر سعد نيز از همان طايفه بود. ليلى و مجنون در مکتب خانه عاشق يکديگر شدند. پدر ليلى با ازدواج آنها مخالفت کرده و ليلى را به عبدالسلام مى دهد. بدنبال اين واقعه قيس، ديوانه يا مجنون شده و سر به بيابانها مى گذارد و با وحوش و جانوران همدم مى شود. طى اين عشق پر از بدبختى و مرارت، پدر و مادر مجنون دق مى کنند و مى ميرند. عبدالسلام شوهر ليلى نيز فوت مى کند با اين حال هيچ روزنه اى براى اين دو عاشق و وصالشان باز نمى شود. سرانجام ليلى هم از رنج فراق مجنون در يک روز پائيزى غم انگيز پس از سفارش دلداده خود به مادرش، ديده از زندگى فرو مى بندد. مجنون پس از اطلاع از مرگ ليلى از شدت غم و اندوه هلاک مى شود و اين عشق پر از زجر و بدبختى و ادبار بالاخره به پايان مى رسد. علت بى سرانجامى اين عشق زجرآور اين است که مجنون به وصال ليلى قانع نيست و بدنبال وصال آسمانى و رسيدن به خداست. ليلى قبل از مرگ توسط مادرش به مجنون پيغام مى دهد که در قبر در انتظار اوست و به اين ترتيب مجنون هم در محل دفن ليلى مى ميرد.
طوبا و معناى شب*: طوبا و معناى شب اثر شهرنوش پارسی پور يکى از داستانهاى بلند در ادبيات معاصر ايرانى است که با وضوح و روشنى خاصى عشق و رابطه جنسى، و ارزشهاى مردسالارانه و عرفان در فرهنگ شرقى را منعکس مى کند. پدر طوبى شخصيت محورى داستان، مردى مذهبى و طرفدار ملاصدرا و شيخ اشراق براى جلوگيرى از افتادن طوبا در مسير "منحرف فرنگيها" و در هراس از انديشيدن زنان و "بى حيايى" آنها و براى فرار از اين واقعيت که علوم جديد مسلط ميشوند و کره زمين گرد است و تخت نيست، آموزش طوبا را آغاز مى کند. او به طوبا ياد داد که پيغمبران در شکم زنان مقدسه اى رشد مى کنند که حتى بارداريشان مانند مريم عذرا در بکارت محض روى مى دهد. چون خدا در گرمابه او را توسط روح القدس باردار کرده بود. طوبا همه کارهايى را که مريم کرده بود انجام مى داد تا فرشته خدا بر او ظاهر شده و نطفه اى الهى را در دلش بگذارد. بدنبال اين عشق آسمانى، طوبى فداکارى مى کند و در ١٤ سالگى بجاى مادرش زن حاجى محمود ٥٣ ساله مى شود که خواستگار مادرش بود.
بعد از ازدواج مجدد با شاهزاده اى از قاجار و بدنبال آن قحطى و خشکسالى، ديگر مطمئن شد که گناهى کرده است که بابت آن تقاص پس مى دهد. اما چه گناهى؟ زندگيش را زير ذره بين مى گذاشت. تا چهارده سالگى بياد نمى آورد کار زشتى از او سر زده باشد. با ازدواجش با حاج محمود اولين گناه را مرتکب شده بود. دوباره به عقب باز مى گشت. گناههاى ديگرى هم کرده بود. از پنجره يواشکى به بدن لخت پدرش نگاه کرده بود که در پاشير آب تنى ميکرد. يادش آمد چندبار هم به بدن لخت خودش نگاه کرده بود. بازيهاى بچگانه را بياد مى آورد با دخترها و گاهى پسرها. هميشه سعى کرده بود بدن لخت آنها را يک طورى، هر طورى شده ببيند. طوبا مى انديشيد که اساس عالم بر گناه استوار شده است. بيهوده نبود که خداوند آن زوج گنهکار - آدم و حوا - را از بهشت بيرون کرده بود.
واقعه هولناک ديگرى در اين داستان، چهره اين عشق به خدا و عرفان که در کشتار ناموسى فجيع يک دختر ١٣ ساله متجلى شد، را بطور زنده اى تصوير مى کند. ميرزا ابوذر (مباشر املاک شاهزاده شوهر طوبا) ستاره خواهر زاده خود را که توسط نيروهاى قزاق مورد تجاوز قرار گرفته و حامله شده بود را در خانه طوبا به قتل رسانده و جنين در شکم او را با يک ضربه چاقو از بين مى برد. طوبا به او کمک مى کند تا جسد دختر را در خانه طوبا دفن کند. طوبا مى گفت که يک دختر زنده که بچه حرامى در شکمش باشد نفرت انگيز و نجس است. اما همان دختر اگر اينطورى کشته شده باشد جز معصومين طبقه بندى مى شود. طوبا مى گفت دختر به غسل نيازمند نيست. او شهيد بود و پيراهن خونين شهدا کفن آنها بحساب مى آيد. از اين پس طوبى ايمان داشت که مى توانست با روح دختر بچه در زير درخت انار که بر خانه سايه گسترانده بود، ارتباط پيدا کند. طوبا مى دانست که از اين پس يک حامى آسمانى دارد. باور داشت که عصمت دختر قربانى، حافظ حريم خانه شده است. مثل آن پسر بچه قحطى زده اى که براى باران بدرگاه خدا شفاعت کرده بود. از اين پس طوبا باور کرد که از طريق ستاره، حضور برگزيده اى در پيشگاه خدا بحساب مى آيد.
بدنبال اين واقعه طوبا حتى از دختر کوچکش مونس که بدون اطلاع خانواده با مردى که دوست داشت، ازدواج کرده و بچه دار شده و بدليل پنهانى بودن ازدواج، بچه را سقط کرده بود، نفرت پيدا کرد. طوبا اين را رسوايى مى دانست و مى انديشيد: "اين دختر، اين هيولا، زير همه چيز زده بود. انسان ايمانش را از دست بدهد اينطورى مى شود. هر کارى مجاز مى شود. مردم مى آمدند بى آنکه حساب و کتاب مسايل را از هم جدا کنند مثل وحوش و بهائم در هم مى آميختند. نظم را بر هم مى ريختند. تقصير فرنگيها بود. آمده بودند سينما آورده بودند، بعضى حالا راديو داشتند و به فرنگستان گوش مى دادند. زنها ديگر آنقدر وقيح شده بودند که کم کم کلاه هم بر سر نمى گذاشتند. گيس شان دائم پيدا بود. لباسهاى شان يواش يواش کوتاه مى شد. پاهايشان را به هرکس و ناکس نشان مى دادند. مى رفتند به ادارات مثل مردها مى شدند. و هر روز وقيح تر از روز پيش."
مونس دختر طوبا پس از سقط جنين خود را گناهکار بزرگى مى دانست که هر عقوبتى برايش جايز بود. ديگر رو به خدا و فرشته او کرد. از عشق زمينى دست برداشت و به عشق آسمانى روى آورد. براى فرار از کابوس فرشته خدا که جنين خون آلود او را در دست چپش گرفته بود و بر او ظاهر مى شد، مونس هر شب بيشتر از شب قبل نماز مى خواند. آنقدر نماز ميخواند تا بيهوش مى شد و ديگر فرشته را نمى ديد. التماس آلود گريه مى کرد و بى وقفه دولا و راست مى شد.
******************
جامعه مرد سالار عشق را مختص مردان کرد. زنان را به بکارت متعهد کرد، کم و بيش حق آزادى جنسى را براى مردان به رسميت شناخت در حاليکه زنان در بخش اعظم جوامع بشرى به ازدواج و آنهم يکبار ازدواج در سراسر زندگيشان محدود شدند. عمل جنسى اگر نه قانونا اما از هر لحاظ ديگرى براى زن سقوط است؛ تقصير و گناه و ضعف است. زن بايد سيرت و ناموس خود را حفظ کند در حاليکه مرد نه تنها براى عمل جنسى ملامت نمى شود بلکه تحسين هم مى شود. در مورد جنسيت زنان، فرض بر اين است که زنى که جنسيتش را بروز ميدهد، زن خوب و سالمى نيست. حق رابطه جنسى آزادانه منحصر به مردان است. در جمهورى اسلامى البته نرخ رسمى مقابله با عمل جنسى آزادانه زنان سنگسار است. اگر هم زن سنگسار نشود، حداقل طرد ميشود و کسى با او معاشرت نمى کند و البته مردان غيورى در فاميل هم پيدا ميشوند که اين زنان را بقتل برسانند.
انقياد در رابطه جنسى اگرچه زنان را بيش از همه در اسارت قرار مى دهد اما عليه کل جامعه و شکوفايى انسانهاست. يکى از شاخص هاى پيشرفت اجتماعى و تحول و بهبود در زندگى مردم، آزادى زن در جامعه و آزاد شدن سکس و مسائل جنسى از تابو، خشونت و قيد و بند و فشارهاى اجتماعى، اقتصادى و اخلاقى حاکم است. آنچه که باعث بقاى عقب ماندگى، ناموس پرستى و مردسالارى در قلمرو زندگى جنسى شده حاکميت مداوم اختناق و بقاى فرهنگ اسلامى، مردسالار و شرق زده در جوامعى مانند ايران است.
با در هم پيچيده شدن اختناق حاکم و باسرنگونی جمهوری اسلامی به قدرت مردم، فضاى جامعه باز و منافذ تنفس فرهنگى مردم گشوده خواهد شد. در ادامه چنين تحولى، فرهنگ اسلامى - عرفانى حاکم بايد جاى خود را به فرهنگ و اخلاقيات مترقى و مدرن فى الحال موجود که استبداد و اختناق مانع از ابراز وجود آنهاست، بدهد. انعکاس عشق و رابطه جنسى برابر انسانها در فرهنگ ادبى يک جامعه باز و سالم، مبناى ديگرى براى شکوفايى مادى و معنوى مردم خواهد بو د . تازه آن وقت است که جنبش خلاصى فرهنگى بعنوان يک جنبش متحول کننده پا مى گيرد؛ وقتيکه جامعه بتواند نفسى بکشد تا بتواند خود را از فرهنگ اسلامى ــ شرقى، مردسالارى، از قالبهاى ارتجاعى و انقيادآور حاکم خلاص کند. تازه آن وقت است که مى توان يک مبارزه همه جانبه و وسيع براى درهم شکستن تابوهايى که عملا مانع رابطه برابر و آزادانه زن و مرد هستند، موجب دخالت در زندگى خصوصى مردم مى شوند را دامن زد. در چنين مبارزه اى است که مى توان تابوهايى مانند شرف و ناموس و بکارت را کنار گذاشت. تازه آن وقت فرا ميرسد که بتوان يکباره رياکارى، خودسانسورى ، فرهنگ کلاه مخملى، عرفان شرقى، لمپنيسم و مسخ شدن را از ميان برداشت. تازه آن زمان مى رسد که زن بتواند آزادانه زندگى کند، آزادانه لباس بپوشد، معشوق و يا معشوق هايش را برگزيند و برابر و انسانى عشق بورزد، و به اين خاطر شرمسار نباشد بلکه سرافراز و آزاد باشد. تازه آنوقت زن در وصف معشوقش (مرد يا زن) شعر مى گويد و ترانه ميخواند و به اين خاطر ستايش و تحسين ميشود نه تکفير و سنگسار! تازه آنوقت است که مى توان فرهنگ شرقى و مردسالار را مقهور فرهنگ مدرن و انسانى کرد.
* قسمتهایی از رومان طوبا و معنای شب نقل یا نقل به معنی شده است.
سخنرانی اعظم کم گویان در کنفرانس "خشونت علیه زنان و قتلهای ناموسی" برگزار شده در 2-3 سپتامبر 2005 در استکهلم – سوئد.