|
باز مي گردم باز مي گردم از وب لاگ: روی خاک |
|
|
زینا مدرس گرجی باز مي گردم باز مي گردم
عكس هاي كهنه زيرو رو كردن شالهاي كودكي
دستكش هاي سرخ و ابي
چرا اشك ها امان نمي دهد
از سايه سايه ي يك سايه
تو هيچ وقت برق را نمي خواهي
تو از هجوم نور وحشت داري و مرا از مرز نفهمي عاشقي مي گذاري
من پاسپورتم را مي خواهم من ممنوع الخروج نيستم
پليس بين الملل در اقيانوس ارام ايا كرجي مرا جلب خواهد كرد؟
تو در مرز نفهمي عاشقي و من عاشق بي مرزي
من پاسپورتم را مي خواهم و اجازه هارا به گور مي برم
چرا ترديد مي كني من پروانه ي چهارچوب كهنه ي تو نيستم من نيستم
من عاشق ترانه هاي خانگي نيستم من نيستم
من كودك كاشي هاي چرب و روزهاي بلند اشپزخانه نيستم من نيسنم
من در به درم چرا كه پاسپورتم مانده زير پاي البرز
من در به درم چرا كه اسمم را كسي صدا نزد
و شكلم در اينه هاي سفره عقد عقده اي شد در گلويم
مانده تا امروز بالا بياورمش با شكوهي بي نظير
سلام اينه هاي بي پيكر (( فايزه محمدي ))
درست از وسط جاده راه برو
نگذار بهانه هاي سوار و پياده تو را به حاشيه بكشانند
نترس از بوق هاي مهيب پشت سرت
تو سد سيل كاميونهايي
حيا نكن از بازوهاي خالكوبي شده و كمربندهاي ميخ دار
و شلوارهاي گشاد و مردهاي هفت خط و جوانكهاي ولگرد لبخند بزن
انها دلشان در حسرت لوطي بزرگ پر مي كشد
و تو همان چشمان دخترك عرب هستي نقش بسته بر پيشاني كاميونها
و براي واگوهاي هزار و يك شب در به دري
جهان پر است از موج هاي مضطرب فغان
و چشم هاي ساكت مرعوب جهان پر است از جنازه هاي بي صاحب
كسي مگسهاي توي گودال اب مرده را ثبت نمي كند
كسي از تاول ها و اشكها امار نمي گيرد
كسي دلخراش ترين فرياد زنان تجاوز شده را به دنياي رسمي رسانه ها راه نمي دهد
كسي هراسهاي روي هم تلنبار شده را تحليل نمي كند
كسي گورهاي دسته جمعي را جز براي پوشاندن گورهاي بزرگ افشا نمي كند
زمين تنهاست و لوطي بزرگ هزار سال پيش مرده
سرت را بالا بگير جمجمه ات را به اسمان بسپار
درست از وسط جاده راه برو! ((سمانه كهرباييان))
زنداني زمان هايم
خاموش ترين ستاره
باريده از ابرهاي ستم در برگا برگ تاريخ مذكر
اين چنين بود از هميشه تا به اينك... انتهاي هنوز ...
نخست در بهشت عدن بود كه پادافراهم دادند
انگاه كه خداوندگار خدا در خواب بود
و مرد كه نسخه ي دوم در حله هاي خاموشي غفلت سياهي مي زد
شب و ناداني كه درخت معرفت را ديدم
و سيب وسوسه را چيدم
و چون شك را به مرد ارمغان كردم تا بينا شود چشمانش
بادي سرخ وزيد
كروبيان با اسمان تپيدند
و خداوندگار خدا كه دوست نمي دارد عاصيان را مرا به تبعيدگاه زمين راند
به جرم ادراك
و مرد كه با من هبوط كرد به چار ميخم كشيد به كيفر تمرد
و خود خدايي شد مذكر بر گسترده ي عدن زمين
كه مالك مطلق ان شد تا هنوز
زنداني زمانه ام
پاي در زنجير اندروا
سياه پوشي پريش در پرده هاي حاجب حجاب
نيمه ي يك مردم و خونم را و شهادتم را بهايي نيست
نبوده است هرگز در دفاتر ديوان مذكر
اما اما صداي رهايي را مي شنوم
گه گاه
از دور از دير
از صوت صميمي تاريخ. ((پوران فرخزاد))
طلوع به وقت اولين غروب
غروب پر سوال شبهاي پر ستاره
من خوابيده بودم
هزار بار هزار بار
با عالم اندشه هايم
براي همين است كه هيچ وقت باكره نبوده ام
از قديم تا قديم
هرگز ارزو نكرده ام يك ستاره در سراب اسمان شوم
يا چو روح برگزيدگان همنشين خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمين جدا نبوده ام
با ستاره اشنا نبوده ام
روي خاك ايستاده ام با تنم
كه مثل ساقه ي ساقه ي گياه باد و افتاب را مي مكد
كه زندگي كند
بارور ز ميل بارور ز درد
از دريچه ام نگاه مي كنم
جز طنين يك ترانه نيستم جاودانه نيستم
روی خاک ایستاده ام... ((فروغ)) یکی از دلیلهای اسم وبلاگ خودم!
|