|
سرنوشت مریم و هزاران مریم - نيکى- ش |
|
|
12سال قبل اين اتفاق براى مريم افتاد اما هنوز مريمهاي زيادى هستند که به اين سرنوشت ناهنجار گرفتار هستند و زير قوانين خدا که توسط نمايندگانش به اجرا در ميايد و هرگز در هيچ نشريه و يا روزنامه اى منعکس نشده و نميشوند
وتا امروز تنها چند تن از کارگردانان با تورق اين پرونده ها ازسرگذشت انان فيلم ساخته اند و تقريبا اجازه اي به بيان واقعي بودن انان داده نمي شود.
مريم اولين فرزند يک ازدواج سنتي بود. گرچه بسيار زيبا بود اما پدر از بدنيا امدن او اصلا خوشحال نشد. با بدنيا امدن برادرش تبعيض را در هر لحظه از زندگي احساس مي کرد. او هر کارى ميکرد تا پدرش نگاه مهر آميزى به او بياندازد. مريم ١٤ ساله شد و ميخواست ادامه تحصيل بدهد، اما نميتوانست مخالف عقايد و رسوم مذهبى خانواده رفتار کند. پدر ميگفت دختر نجيب درس نميخواند و شوهر ميکند. مريم را به عقد مردى که بيست سال از او بزرگتر بود، در آوردند.
در اولين سال زندگى اولين بچه اش بدنيا آمد و تنها دليل زندگى اش شد، او حتى نميدانست چگونه جلو بدنيا آمدن بچه هاى ديگر را بگيرد. عليرغم ميل خودس و تلاش فراوان در جلوگيرى از باردار شدن، شش بچه بدنيا آورد. شوهر بيشتر اوقات عصبانى به منزل مى آمد و عقده ها و عصبيتها را بر سر زن و بچه ها خالى ميکرد. اولين بارى که مريم کتک خود، به منزل پدر برگشت و درخواست طلاق کرد، اما متاسفانه با سيلى او را از منزل بيرون کردند و کفتند با لباس سفيد رفته اى و با کفن بر ميگردى و اگر زبان درازى نکنى کتک نميخورى. بعد از آن ديگر از خانواده روى بر تافت و بخاطر بچه هايش هر خفتى را تحمل کرد.
بچه ها قبل از آمدن پدر ميخوابيدند، تا خشم و نفرت پدر را نبينند، مدتى گذشت و شوهر هم از خرجى خانواده کم ميگذاشت و هم يکشب در ميان به منزل ميامد. بچه ها خوشحال بودند، اما مريم دلش شور ميزد و منتظر اتفاق بدترى بود. تا اينکه يک روز صبح شوهرش با دختر جوانى به منزل آمد و به مريم گفت که اين همسر عقدى من است و از امروز تو وظيفه دارى در کارهايش او را کمک کنى.
همسر دوم نيز در همان خانه زندگى ميکرد و چون خود را قربانى سرنوشت ميديد، انتقام اين ناکامى را از مريم ميگرفت. پس از کشمکش هاى فراوان، يکروز مريم براى قهر به منزل مادر قصد خروج از منزل به همراه بچه هايش را داشت، اما شوهر اجازه رفتن بچه ها را نداد و اعلام کرد، همسر دوم بهتر ميتواند براى بچه هايم مادرى کند. مريم مدت کوتاهى در منزل مادر ماند و در آنزمان پدرش در قيد حيات نبود. در غياب مريم پسر ٤ ساله اش در اثر پرت شدن از طبقه بالاى منزل ميميرد و همسر دوم کوچکترين مسئوليتى را بعهده نميگيرد.
مريم وقتى اين خبر ناگوار را شنيد، خودش را با نفت به آتش کشيد. او عليرغم سوختگى بسيار شديد پس از ماهها زجر بسترى کشيدن، با سم به زندگى نکبت بار خود پايان داد و چنين نوشت: "حلاوت اين زهر در من چنان است که گويى اولين طعم شيرين زندگي را چشيده ام".
آنچه بيان شد داستان زندگى مريم و هزاران مريم در جامعه اى که نکبت اسلامى بر ان حاکم است. آيا اين داستانهاى غم انگيز پايانى دارند؟! بشريت قرن بيست و يکم تا کى ميتواند اينچنين زخمهاى جانکاه را بر پيکر خود تحمل کند؟!
نيکى- ش
تهران
|