|
زنده و تنها در میانه من با خود بودن را کم دارم : آناهیتا شباهنگ |
|
|
|
حضور منجمد و سنگ گونه، به گونه ای آزارم می دهد و بی حضوری انباشته از خاطرات حضور، به گونه ای. با هم بودن اندک اندک کسالت بار می شود و من با هم بودن را کم دارم. من با خود بودن را کم دارم. فرصت کوتاه، از دست رفته است و جای پای سنگین و فربهش را آرزوها بر دوش می کشند. در هیاهوی تصاویر سرگردان، من تصویر خودم را دارم، زنده و تنها در میانه.از دیروزهای گذشته آرام ترم و در عین حال پریشان تر. فردا آرزویی دور در انتهای این همه سال رفته است.
تو رویایی بیش نبودی. رویایی حتی خالی از احتلام. هیچکس نمی تواند دیگری را درک کند حتی نزدیکترین دوستی که عاشق من است. "من" انسانی سرگردانم. حیوانی که در مسیر تکامل با حیوانیت خود بیگانه شده و اکنون می رود تا انسان بودن خویش را نیز فراموش کند و در نهایت ابزاری سرد و خشک شود. ابزاری برای تولید و برآوردن نیاز. موجودی در میان دیگر موجودات که نظام زندگی بر اساس سود بیشتر را تجربه می کنم. نابرابری انسانها را می بینم و از زن بودن خودم دفاع می کنم. و در عین حال من کارگری هستم که برای سیر کردن شکمم باید بیشتر از هشت ساعت شبانه روزم را برای همین نظام بردگی کنم و برای از دست ندادن کارم و از دست ندادن زندگی ام در برابر بیشتر نابرابری ها سکوت اختیار کنم و از زن بودن ام، هنوز تنها حق موجودیت به عنوان ابزار جنسی، موجودی تحقیر شده و فرودست در برابر مرد را دارم. با این وجود همچنان درونم انباشته از آرزوهای بسیار است. همچنان مشتم را گره می کنم و فریاد سر می دهم. خون سرخ رگانم نثار راهم باد. خون سرخ رگانم نثار راه سرخ همرزمانم باد. من مشتی گره کرده دارم و فریادی در گلو.
|