|
دهانم را ببندید دستهایم را بشکنید اندیشه م را به خاک بسپرید و پوشبده در کفنی سیاه در تاریکترین کنج خانه پنهانم کنید.
در فضایی مشکوک زیستم با دیگران در نبردی نابرابر جنگیدم با قداره بندان در غربتی غریب مهر ورزیدم در زندان و با لهجه ای متروک ترانه خواندم از درد.
اینک ای کرکس شوم! بر لاشه ام نشسته ای اما با بوی نیم سوخته استخوانم چه خواهی کرد؟ من خستگی کار را آموخته ام و در میان کشتزاران گندم و بوی گس شالیزار - کولبار طفلم در پشت – ریشه جانم را درو کرده ام.
با چشمان کم سویم چه خواهی کرد؟ که من با سوت شتابزده کارخانه ها به هوش آمده ام و در سیاهچالی به نام کارگاه زندگیم را چرخ کرده ام.
با انگشتان خونینم چه خواهی کرد؟ که با هر طرح نو در باغ قالی دردی عمیق را بر زخم کهنه ام نشانده ام.
با دستان بلا دیده ام چه خواهی کرد؟ که من با زنبیلی تهی از نان مغرور و زخم خورده از کوچه های شهر گذشته ام دستانم را با داغ طاولی درشت از شستشوی رخت از رفت و روب خانه از پخت و پز در انتظار معجزه تاریخ از هم گشوده ام. با من چه خواهی کرد؟
در سایه رنج هایم یله دادی از تارهای گیسویم ریسمان پوسیده قصاص بافتی و مشکوک و ناباور سفیه و کودکم خواندی. شرمم باد که هستی ات دادم.
اشتهای بی پایانت را با مرده تنم فرونشاندی و شوربختی ی شهوت را در رگ هایم جاری کردی و انگاه برادرانم را قابیل وار به وسوسه کشتنم فراخواندی.
مجنون و بیگانه زنده به گورم کردی سنگهای نجابت را بر سرم فرود آوردی بر سرم فرود آوردی و من از پشت باران سنگ چهره پریده رنگت را به سرخی خون دیدم.
دریغا که بی باک و بی تدبیر قاتلم را ستایش کردم.
اما جلاد! تاریخ را بخاطر بسپار که در صبحگاه نبرد ققنوس وارمهیای برخاستنم.
* مادرم - زمین را به نام می خوانم. خواهرم – آب را در آغوش می کشم. و در پرتو دخترم – خورشید طغیان زده فریاد می کنم: - من از گرداب تاریکی عبور خواهم کرد و مردمانم را به فتحی تابناک بشارت خواهم داد.
|