از متن سخنرانى در کنفرانس دوم مدوسا  تحت اين عنوان من ابتدا تلقى خودم از فرهنگ و جايگاهش را مطرح مى کنم. سپس بروزاتى از فرهنگ، هنر و ادبيات سنتى ايرانى، بعنوان فرهنگ غالب و مردسالار را بازگو مى کنم. در ادامه در مورد اينکه چرا جنبش آزادى زن "غربى" است صحبت مى کنم و مقاطعى از اين جنبش را بياد مى آوريم و در مورد بازتاب اين جنبش در کشورى مثل ايران صحبت مى کنم. در خاتمه به فرهنگ تساوى طلبانه و آلترناتيو اشاره مى کنم.
تعريف فرهنگ فرهنگ، باتمام متعلقاتش چون، هنر، خط، ادبيات، لباس، غذا، ايدئولوژى و مذهب و بخشا سياست و حتى بالانس قدرت بين اقشار و طبقات مختلف مردم و بعنوان سيستم ارزش ها، مجموعه رفتار ها و قضاوت هاى فردى و اجتماعى است که هم در شکل قانون و هم تحت مکانيسم هاى پوشيده تر و به اصطاح خودبخودى ترى بر رفتار و زندگى فردى و اجتماعى مردم سنگينى مى کند. اين، چهارچوب و مشخصات زيست فرهنگى جامعه را تعيين مى کند. فرهنگ با تمام قدرتش که ميتواند مردمى را به عرش برساند و يا منشا تراژدى ها انسانى و عظيم اجتماعى باشد. فرهنگ با تمام قدرت و تقش اش در زندگى فردى و اجتماعى مردم، خود روبناى مجموعه مناسبات پايه اى ترى است. کسى نمى تواند منکر فرهنگ بدون زمان شود. نمى توان تفاوت فرهنگ هاى مختلف را بدون در نظر گرفتن مناسبات اجتماعى و اقتصادى آن زمان و ميزان رشد و توسعه جامعه انکار کرد. فرهنگ رو بنايى است متکى به پديده هاى پايه اى ترى در مورد موقعيت، ارزش و احترام انسان. اما تغييرات فرهنگى به نوبه خود ميتواند منجر به تغييرات مهى در پايه شود. مثلا فرودستى زن و فرهنگ مردسالار در ايران، امروز منشا آن جمهورى اسلامى ايران است، يعنى که آزادى زن تنها با فروپاشى اين نظام امکان پذير است. اين واقعيتى است و به اين معنا تغيير روبناى فرهنگى مستلزم تغييرات پايه اى ترى، مثل سرنگونى جمهورى اسلامى و تغيير نظام اجتماعى و سياسى است. اما از طرف ديگر هر درجه تغيير وضعيت زنان و عقب نشينى فرهنگ مردسالار در ايران، خود ميتواند پيش درآمد تغييرات پايه اى عظيمى باشد که کل جامعه را دگرگون کند. به خاطر جايگاهى که مسئله زن و مردسالارى دولتى و فرهنگ ضد زن، در صف بندى هاى سياسى و اجتماعى پيدا کرده است، کمترين تغيير فرهنگ مردسالار در ايران تاثيرات به مراتب بيشتر و وسيع ترى بر حيات سياسى و اجتماعى جامعه مى گذارد. ميخواهم بگويم ما وقتى از روبنا بودن فرهنگ صحبت مى کنيم منطورمان تقدم و تاخر هيچ تحولى بر ديگرى يا مقدم و موخر کردن هيچ تغييرى نسبت به ديگرى نيست. پيش شرط آزادى زن و دستيابى به فرهنگى انسانى، سرنگونى جمهورى اسلامى است و هر نوع و هراندازه پيشروى جنبش زنان در ايران شرايط سقوط رژيم را نزديک و نزديک تر مى کند. به موضوع بر گرديم، به فرهنگ بعنون روبناى جامعه که تابع زمان و مکان است. مثلا سيصد سال پيش چيزى به اسم، مد به معناى امروزى اش، ديسکو و کازينو و بادى بيلديگ و به تبع آن فرهنگ و ارزش هايى که اين پديه ها، بعنوان پديه هايى مربوط به دنياى معاصر بوجود آورده اند، وجود نداشت، زيبايى شناسى امروز با سيصد سال پيش فرق مى کند. اينها برخلاف تلقى برخى، نه بخاطر دگرگونى خود اين پديده ها بلکه بخاطر تغييراتى در مناساب پايه اى ترى اتفاق مى افتد. دنياى امروز، ماشين در انقلاب صنعتى و انقلاب انفورماتيک دنياى امروز، مدل زندگى و ارزش هاى متفاوتى را بدنيال آورده است. چيزى که ديروز روش تربيت بود، امروز آزار و شکنجه کودک نام دارد. چيزى که ديروز خوب بود، امروز بد است. مفاهيم و ارزش ها بعنوان پديه هاى ابدى تغيير کرده و تغيير مى کند. جامعه رو به تحول و پيشرفت است. بشر هرچه بيشتر اين مفاهيم را، ارزش هاى فرهنگى اش را، به طبيعت بالاواسطه انسان و استقلال و آزادى بلاواسطه انسان نزديک و نزديک تر ميکند. مثلا امروز طبيعت دوستى و حيوان دوستى بعنوان ارزش هاى معتبر- نه از زاويه مفيديت آنها براى بشر - بلکه بعنوان پديده هايى مستقلا قابل احترام و ارزش، فرهنگ رايج در غرب است. امروز اگر کسى به طبيعت، و حيوانات آسيب بزند، آدم بى فرهنگى معرفى ميشود و انگشت نما! در حاليکه مثلا صد سال پيش اينطور نبود. همانطور که گفتم بشريت و انسان مى رود که سيستم ارزش هايش را هرچه بيشتر به طبيعت بلاواسطه خود، طبيعت بلاواسطه انسان، نزديک و نزديک تر کند. انسان طبيعتانه - اگر فشار اقتصادى و مذهب و خرافه و دولت و حکومت و سيستم ارزش ها دخالت نکند- نه درنده است، نه انتقامجو، نه استثمارگر و نه ستم دوست. انسان بنا به طبيعت خود، انسان دوست و تساوى طلب است، واسطه هاى ديگرى او را او خود بيگانه مى کند، وارونگى جامعه صحنه بازى او را عوض مى کند. همانطور که گفتم سيستم ارزش ها روز به روز مى رود که به ارزش هاى طبيعى انسان نزديک و نزديک تر شود. فرهنگ پيشرو و انسانى را در هر مقطعى از تاريخ با معيارهاى روشن مى توان تشخيص داد. اين ربطى به تلقى اين يا آن ملت و مذهب و فرهنگ مثلا از آزادى زن ندارد. زن آزارى علنى و قانونى و رسمى امروز نامش همه جا ارتجاع است و با هزار و يک سريشم و چسب ملى و مذهبى و فرهنگى هم نمى توان طور ديگرى نگاهش کرد. فرهنگ عقب مانده و پيشرو هميشه با نرم هاى رايج زمان خود محک مى خورد. به اين ترتيب فرهنگ خودى، غير خودى، و بى ربط کردن سيستم ارزشهاى "خودى" از نرم هاى رايج، تنها تقلاهايى است براى بستن راه مردم براى استفاده از آخرين دستاورهاى جامعه بشرى. هويت، فرهنگ خودى و سنت، تئورى هايى است که قرار است به اين خدمت کند که مردم دستشان را به ميوه ممنوعه ترقى و پيشرفت دراز نکنند. فرهنگ درست مثل تکنيک و صنعت دستاوردى جهانى و بشرى است که کسى نمى تواند جلوى گسترش آن به هر نقطه اى از کره خاکى را بگيرد. اين فرهنگ و يا در واقع سيستم ارزش ها، همه جا تا آنجايى که به زنان بر مى گردد، به زن نگاهى تحقير آميزى و پائين دارد. به درجات مختلف. برخى جاها مثلا چون سوئد - بعنوان يکى از پيشژفته ترين کشورها در زمينه حقوق زنان و تساوى زن و مرد- پوشيده و با مکانيسم هاى غير علنى و خودبخودى ترى عمل مى کند و برخى جاها مثل ايران و سومالى و پاکستان و افغانستان بعنوان فرهنگ رسمى، قانونى و با حمايت دولت و ارتش و پليس صورت مى گيرد. در ايران فرهنگ مردسالارى، زن آزارى و فرهنگ سنتى فرهنگ رايج در جامعه است که به "برکت" اسلام و حکومت ٢٠ ساله اش ابعادش را همه مى دانيم که چقدر هولناک است. جلوه هايى از فرهنگ سنتى ايرانىفرهنگ سنتى ايرانى، شرق زده، ضد غرب، مردسالار، سياه پوش، عزا دار و ضد شادى است. جالب است که در بسيارى از فرهنگ ها - حتى در جوامع فقر زده - شادى و انتطار خوش گذشتن مثبت است. در فرهنگى ايرانى منفى و عين فساد! اگر کسى بگويد "فقط مى خواستم که بهم خوش بگذرد" حرفى که در غرب هر روز مى زنند، اين يعنى اعتراف به سبکى و فساد. ونوس، مکه زيبايى غرب برهنه است. ونوس و ملکه زيبايى فرهنگ ايرانى "آن زيباى غمگينى" است که بقول شاعر "دلش را در يک نى لبک چوبين مى نوازد آرام آرام". "زيبا روى غمگين" تمام تجسم حضور جنسى زن در ادبيات ايرانى است. اين زيبارو البته بايد آشپزى و خياطى اش هم عالى باشد و مطيع شوهر اش و او را به عرش اعلا برساند. اين فقر فرهنگى و ماتم پرستى و زن خفيف کن، بيش از اينکه حاصل سوخت و ساز فرهنگ طبيعى جامعه باشد، محصول حکومت هاى مختنق و اسلاميت و شرق زدگى تيپ به اصطلاح روشنفکر جامعه است. مردم ايران طبيعتا سنتى نيستند. آنها پاى سن گوگوش و آغاسى و آفت و مهموش بيشتر مى نشستند تا مرثيه و روضه و موسيقى شجريان و هنگامه اخوان! مجالس کنرست "هنر براى مردم" شلوغ تر بود از پاى تئاتر مرشد و بچه مرشد بازى که براى برخى "هنر اصيل ايرانى" است که تازه بايد تاسف خورد که چرا دارد به بايگانى سپرده مى شود. نموه هايى از اشکال بروز اين فرهنگ مردسالار در زبان صفات و عناوينى که زنان به آن مزين ميشوند را بياد بيارويم: خواهر، عليامخدره، پاک دامن، عفيف، باکره، نجيب، ضعيفه، منزل، پتياره، پاچه ورماليده، دريده، بى حيا، با حيا، محجبه، خراب، فاحشه، سنگين، سبک، زن صفت، از زن کمتر بودن، لچک بسر. در برخى از کشورهاى غربى اگر کسى در ملا عام يکى از اين صفات تحقيرآميز را به زنى نسبت دهد، سازمان هاى زنان و افکار عمومى او را به "چهارميخ" انتقاد مى کشند و ناچارش مى کنند در همان تريبون معذت خواهى کند و به صفت عقب مانده "مزين" شود و ناچار مى شود مدتى را در جامعه با آويزان بودن اين صفت برگردنش بگذراند. رسم و رسوم: جهيزيه، مهريه، بعله برون، سيزده بدر، ختنه، سينه زنى، سفره اين حضرت و آن پيغمبر، عقد و سفره عقد و خواستگارى و رسم و رسوم رفتار بين دو جنس زن و مرد، همه و همه زن را در موقعتى نازل و پست قرار مى دهد. کالايى براى معامله، جنسى براى استفاده، موجودى در خدمت جنس ديگر، معناى مستقيم اين رسوم است. جايگاه زن در اين سنت: زنان چه کسانى هستند؟ خواهران، مادران، ناموس، زن مردم، خواهر و مادر مردم، مال، منزل، يار - بيان شاعرانه معشوقه- مردان هستند. از اين شخصيت هاى حاشيه اى و انگلى زنان، خروار خروار در ادبيات سنتى رايج است. زن تحصيل کرده، متفکر، صاحب راى و نظر، مستقل، کارکن، مهندس، معلم و مدير و شاعر و هنرمند و سياستمدار، جايى در اين فرهنگ و ادبيات ندارد. حقوق زن در رابطه جنسى و خانوادگى چى است و حق اش کدام است؟ گيرنده نفقه، نگاه دارنده بچه هاى مرد، همخوابه مطيع، عده نگاه دار، صيغه شو، کلفت، زير پايش بهشت، سنگ صبور، مسئول حفظ ناموس خانواده، وفادار، خانم، مدير خانه و حافظ اموال خانواده که صاحب اصلى اش مرد است. نگاه ادبيات و هنر سنتى و رايج به زنان : خروار خروار ادبيات تحقير و توهين رسمى به زن، از آثار پر افتخار کلاسيک هاى ايرانى تا امروزى هايش، گنجينه تاريخ هنر و ادبيات ملى ايرانى است. بستر رسمى و اصلى ادبيات معاصر ( اگر امثال فروغ فرخزاد را خلاف جريان بود را نديد بگيريم) ادبيات کلاه مخکلى، زن ستيز، شرق زده و اسلام زده هستند. آل احمد پيغمبر آنها است. چند رمان در باره زندگى زنان مستقل مى توانيد در ادبيات ايران پيدا کنيد. رمان شهرنوش پارس پور، طوبى و معناى شب، که نزد "دگر انديشان" از آثار برجسته است يکى از همان خروار خروار ادبيات عقب مانده است که تمايلات جنسى زنان را در هاله اى از مذهب و عرفان مى پيچد. و تازه معلوم نيست چرا بايد سمبل زن امروزى طوباى مربوط به گذشته خانم پارسى پور باشد و نه گيتى ها و مريم هاى امروز در جمهورى اسلامى که ماتيک مى زنند و سرکلاس درس منتظرند تا زنگ تفريح بزند و بروند با پسران همسن و سالشان بگو و بخند بکنند. موضوع اين است که اينها در فرهنگ امثال پارسى پور هم قبيح، سبک و زشت است و نمى تواند موضوع رمانى ادبى باشد. پس بايد طوبايى را از گذشته آورد و قهرمان امروز زنانش کرد. علاقه عجيبى که اينها به گذشته دارند چيزى در رديف علاقه آمريکايى روستايى به کابوئيسم است. از آن تغذيه فکرى و فرهنگى مى کند، قهرمانانش هم اول تا آخر مثل همان کابوهاى گاوچران ماچو، بدويت آمريکا است. نقش زن در سينماى توليد وطنى را ببينيد، خواهران و مادران مردان غيرتى و ناموس پرست قهرمانان و زن آزاده و بى حجاب، سمبل زشتى، فساد و فريب! قيصر و داش آکل و رضا مورتورى هنر امروزى محسوب مى شدند. در اين زمره زيادند. غذا: هرچه زن کش تر و متکى به کارخانگى زن بدون استفاده از تکنولوژى باشد به ذائقه مرد خوشمزه تر است. شايد همين باعث شده که غداى "اصيل" ايرانى به خط توليد انبوه در اروپا و آمريکا کشيده نشده است. رفتار جامعه با زنان : زن در اين فرهنگ وابسته و متکى به مرد است. زن بلند پراوز و متکى به خود، در بازار رقابت شوهر يابى، بازنده است. زن بايد هميشه "پاکى و نجابت اش" را اثبات کند، در مورد امکان به "فساد" افتادن (يعنى پاسخ به تمايات طبيعى اش) مرتب از خود رفع اتهام کند، مطيع مرد باشد، زيبا و برآورنده نيازهاى جنسى مرد باشد. در کدام بخش از ادبيات ايرانى بجز معدودى باز چون آثار فروغ، زن آزادانه توانسته از تمايلات ظبيعى اش حرف بزند. زنى که براى خودش حق جنسى قائل است، از نظر فرهنگ سنتى ايرانى "خراب" است، "فاحشه" است. مادر خوبى نيست، کارکن محترمى نيست. دوست وهمسايه قابل اعتماد و محترمى نيست. خلاصه طرد مى شود. مذهب مذهب اصلى ترين ايدئولوژى مردسالار و بستر رسمى زن ستيزى در ايران است. در تمام اديان اصلى جوامع - اينجا از احکام نادر اين و آن مذهب کوچک حرف نمى زنم - زن موجودى منشا فساد، لازم الکنترل، زائده مرد و وسيله ارضا نياز هاى جنسى مردان است. در فرهنگ مذهبى جنسيت، نياز جنسى زن کثيف است. وجودش اگر مهم است براى زائيدن فرزندان مرد و برآورنده نيازهاى جنسى مرد است و بايد کنترل شود. و البته در کمترين مذهبى نگاه قران، سوره نسا و خروار خروار مبتذلات جانورانى چون خمينى در مورد زنان را ميتوان پيدا کرد. آيا فرهنگ ابدى است يا نه فرهنگ مردسالار ابدى نيست. مال کشورهاى پيشرفته تغيير کرده کسى هم به سنتى اش افتخار نمى کند. مردم ايران هم چه زمان شاه و چه زمان جمهورى اسلامى ايران هميشه تشنه تغيير و استفاده از دستاودهاى فرهنگى غرب در همه زمينه ها و بخصوص در زمينه برابرى زن و مرد بوده اند. فرهنگ مورد افتخار آمريکايى ها نه زندگى کابوهاى ماچو و سرخوپست کش، که مارتين لوترکينگ و جوهيل و ستاره هاى ضد جنگ ويتنام، جان اشتاينبک و خوشه هاى خشم اش، رولينگ ستون و وود ستاک است. فرهنگ مورد افتخار اروپايى ها، نه دربار شاهزاده هاى فراسنه و انگليس که بزرگان ادبيات انقلابات اروپا زولا و رومن رولان و روبسپر، روزا لوکزامبورک، کارل لبکنجت، و نوآورى هاى مارکس و انگلس است. واتيکان و حتى ميکل آنژ و لئونارد داوينچى شان به تاريخشان سپرده شده اند و در کتاب هاى درس بعنوان مکاتب مورد بررسى قرار مى گيرند تا الگو هاى هنرى و فرهنگى و ارزشى براى امروز. سبک هاى هنرى جديد، ارزش هاى هنرى جديد، متناسب با مقتضيات جامعه جديد پذيرفته شده است. نو و نوآورى فضيلتى است. برعکس سنت ايرانى، فرهنگ سنتى در اروپا و آمريکا چيزى مربوط به گذشته و بايگانى شده است. ديگر مردم در مقياس وسيع موسيقى کلاسيک و سنفونى - با تمام شاهکارهاى هنرى بودنشان که بودند- گوش نمى کنند و کسى هم جز مشتى متعصب، حسرت گرايش جوانان به نو و نوآورى را نمى خورد. موسيقى از سالن هاى تجملى و پر زرق و برق و غير قابل دسترس براى مردم "عامه"، به خيابانها آمد و پاپ و راک اند رول جاى موسيقى کلاسيک را گرفت. امروز سنت و فرهنگ سنى در غرب به زور کليسا و دولت نگاه داشته مى شود. فرهنگ کنتس ها و لرد ها و اشرافيت جاى خودش را به فرهنگ "مردمى" ترى داد. جايگاه وارونه فرهنگ و سنت فرهنگ و به تبع آن هنر و ادبيات و زبان و خط و سنت، مستقل از بار و محتوايشان مفاهيمى است که ظاهرا بايد با احترام و ارزش از آنها ياد کرد. مثلا اگر کسى بگويد کار فرهنگى مى کند و يا مثلا هنرمند است، بايد بى چون و چرا و مستقل از محتواى کارش، برايش کلاه از سر برداشت و عرض ادب و احترام کرد. بعضى وقت ها کار بجايى مى کشد که اگر مثلا هنرمند و فرهنگ پرور ما بگويد که کلاسيک و سنتى کار مى کند و پايبند به روش هاى قديمى و عتيق است، ظاهرا احترامش بايد صد برابر شود. سنت، کلايسک بودن و قديمى، براى خيلى ها، وبخصوص در سنت زندگى فرهنگى اروپايى و آمريکايى همانطور که گفتم، پديده هايى به تاريخ سپرده شده است که صرفا براى بررسى مورد مراجعه قرار مى گيرد. اما به ايرانى ها، شرقى ها، مردم جوامع اسلام زده و فقر زده که مى رسد، داستان برعکس مى شود. سنت، کلاسيسيم و گذشته چيزى است که امروز بايد آن را پرستش و تقديس کرد، با آن زندگى کرد، براى حفظ اش کوشيد و از تغيير مصونش داشت. به اين مى گويند ارتجاع و اينجا ارتجاع فرهنگى! اين تلقى، احترام به فرهنگ سنتى در جوامع فقر زده و اسلام زده، در خارج کشور مديون و به برکت ميدان دارى فرهنگ اروپا محورى است. تئورى نسبيت فرهنگى که نظريه نژادپرستانه است و آزادى ها و "خوبى ها" را فقط براى مردم "اصيل" کشورهاى غربى ميخواهد و عقب ماندگى را براى آسيايى ها و افريقايى ها، حامى ارتجاع داخلى در زمينه فرهنگى است. اورو راسيسم مى گويد، حجاب و مثله جنسى دختران، سنت و هويت "شما" است، قتل هاى ناموسى براى شما چندان فاجعه نيست، "فرهنگتان" است. اغلب دگر انديشان وطنى هم بنوعى همين را مى گويند. اما چرا فرهنگ سنتى در ايران عليرغم تحولات و انقلابات فرهنگى در غرب، دست نخورده مانده و بستر اصلى و رسمى فرهنگى جامعه است. و به اين اعتبار چرا مردسالارى که غالبا از ارکان اصلى همه فرهنگ هاى سنتى است، در ايران علاوه بر جنبه هاى قانونى و حکومتى آن بر فضاى فرهنگى جامعه هم سنگينى مى کند؟ نقش حکومت، بعنوان رکن اول ضديت با دخالت خارجى و چسبيدن به فرهنگ خودى و سنتى، بعنوان رکن دوم حاکميت فرهنگ مردسالار در ايران، در وهله اول مديون حاکميت چندين دهه خفقان و حاکميت حکومت هاى ارتجاعى است که امکان رشد و گسترش فرهنگ مترقى را سد کرده اند و مردم را از دسترسى به فرهنگ مترقى محروم کرده اند. جامعه ايران بستر انقلابات عظيم اجتماعى بوده است که بر متن آن امکان دستيابى به فرهنگ مترقى و انسانى وجود داشته است و اين حکومت هاى ارتجاعى سلطنتى و اسلامى بوده اند که با اعمال حفقان همه جانبه بر جامعه جلوى رشد آن را سد کرده اند. از طرف ديگر حاکميت حکومت هاى ارتجاعى و اعمال حفقان سياسى و اجتماعى، که بخصوص طى قرن گذشته همواره در مدار استعمار جهانى و سلطه قدت هاى غربى اعمال حاکميت مى کردند، يک نوع مقاومت منفى را در بين فضاى به اصطلاح روشنفکرى جامعه بوجود آورد. دشمنى با حاکميت بيگانه، غرب و حکومت هاى به اصطلاح دست نشانده آنها، در تيپى از صاحبنظران و سازندگان افکار عمومى، به مقاومت در مقابل هر پديه غربى و تقديس هر پديه خودى، ملى و ميهنى و وطنى، و سنتى، منجر شد. اين هرچه بيشتر به مقاومت در مقابل ترقى خواهى دامن مى زد. آل احمديسم و غرب زدگى اش، به اصطلاح در ضديت با امپرياليسم آمريکا، دشمنى با هرآنچه غربى بود، از جمله آزادى زن، را بهمراه داشت. مى دانيم، که آزادى زن، و جنبش ترقيخواهى و تساوى طلب از غرب شروع شد. اين با موجى از دشمنى از طرف متفکرين و هنرمندان ايرانى روبرو شد و هرچه بيشتر فرهنگ سنتى، و طبعا مردسالارى و زن ستيزى به عنوان مقدسات ملى، وطنى و ستى مورد احترام قرار گرفت. به استثنا مقطع انقلاب مشروطه و بجز اوايل دوران پهلوى اول که تاثيرات انقلاب بلشويکى در شوروى را مى شد بر فضاى فرهنگى، ادبى جامعه ديد، از اين پس ضديت با فرهنگ بيگانه، بين تيپى از "روشنفکران" حاکميت مى کند. از طرف ديگر دولت هاى وقت هم وقتى ميخواستند به اپوزيسيون ارتجاعى و ضد خارجى خود آوانس بدهند، دست فرهنگ عقب مانده ومذهبى را بيشتر باز مى گذاشتند. جريانات و دولت هاى ملى به قدرت رسيده اى که بر پرچم استقلالشان ، احترام به فرهنگ خودى و سنتى حک شده کم نيستند. جالب است بدانيد که اولين رئيس جمهورى کنيا دفاع از رسم ختنه زنان و در واقع مثله جنسى آنها را يکى از نکات عمده مبارزات کسب استقلال ملى اعلام کرد. در اين کشورها معمولا مبارزه غربى ها با اين رسم و سنت را دخالت بيگانگان در امور داخلى مى دانستند. در همين زمينه ميتوان دفاع "روشنفکران" از مذهب و فرهنگ اسلامى در مقابل فرهنگ بيگانه، غربى را نام برد. در ايران. تيپ شرق زده روشنفکران آل احمدى را همه بياد دارند که چگونه زن آزاديخواه، غربى را تکفير و زن چادر بسر شرقى و خواهر و ننه را تقديس مى کردند و آن را مبارزه با فرهنگ امپرياليستى مى دانستند. هنر و ادبيات باصطلاح روشنفکرانه دوران ضد ديکتاتورى شاه، مملو است از تقديس آفتابه و لگن، زندگى روستايى در مقابل صنعت و تمدن، مملو است از تقديس نقش سنتى زن، مادر و خواهر و اسلام در مقابل آزاديخواهى غربى. در حاليکه که در دهه ٦٠ در اروپا انقلاب جنسى، رابطه جنسى خارج از ازدواج را وسيعا به کليسا و دولت هاى دست راستى تحميل ميکرد و در کشورهايى چون ايران عطش و تب بهرگيرى از اين فرهنگ پيشرو و برابر و دستيابى به آنچه که غرب به آن رسيده بود بين جوانان وسيع وجود داشت، متفکرين مرتجعى چون آل احمد و نسلى و تيپى از هنرمندان وطنى و سياسى، پرچم زن ستيزى، عقب ماندگى و ارتجاعى عليه استفاده از پيشرفت هاى فرهنگى را بلند کرده بودند. همين بعدا پايگاه داخلى به قدرت رسيدن حکومت بى ربط جمهورى اسلامى به ايران شد. همين امکان اين را فراهم کرد که غرب بتواند اسلام سياسى را در ايران، که کمترين شانسى براى نزديک شدن به قدرت سياسى را نداشت، به قدرت برساند. در اين مورد ميتوان بيشتر به تفصيل در فرصت ديگرى صحبت کرد. نمونه ها زياد است.امروز هم حتى وقتى سيمين بهبهانى مى گويد به فروع فرخ زاد حسادت مى کرد و او را نمونه ازخود بى هويت شدن ما ايرانى هاى مى دانست و مى گويد خودش با قافيه و عروض و شعر کلاسيک فارسى چون زنى سنتى ازدواج کرده، آب از لب و لوچه هنر پروران راه مى افتد که عجب شاهگفتاراى و بنظر ما عجب اعتراف شجاعانه اى به تفکر عقب مانده نسبت به تغيير و ترقى و پيشرفت! بله امثال سيمين بهبهانى زيادند که برخى مجلات طرفدار زنان هم اين حرف هايشان را با افتخار چاپ مى کنند. گفتيم که آزادى زن و مقوله برابرى زن و مرد پديده اى غربى و متعلق به دوران معاصر است. اين فرهنگى غربى است که نمى توان آن را در هيچ پوسته ملى و محلى و قومى و مذهبى پيچاند. براى شکافتن اين بد نيست به گذشته نگاهى بکنيم. زن ستيزى و تلقى پست از زن تا يک قرن قبل وجدان رايج بود. زن در رديف بردگان و مجانين بود. فقط يکصد سال است وجدان بشرى به اين ستم واقف شده است. در مورد فرهنگ مردسالار و فرهنگ برابر و انسانى نمى توان حرف زد مگر مختصرا به گذشته نگاه کرد. نگاه گذرايى به جنبش زنان اين نگاه در مقابل تلاشهايى است که سعى مى کند حتما در تاريخ "خودمان" رد پا هاى جدى از وجود جنبش هاى قوى زنان و تساوى طلبى بين زن و مرد را کشف کند و به اين اعتبار مقبوليت امر برابرى زن و مرد را از زاويه داخلى توضيح دهد. من ميخواهم بگويم که احتياج به وجود، کشف و ساختن هيچ تاريخچه و پيشينه ملى و وطنى براى برابرى زن و مرد نيست. مردم ايران همين امروز ميتوانند بلافاصله از پيشرفته ترين دستاورهاى فرهنگى جهان استفاده کنند. به تاريخ واقعى آگاهى بشر به وجود نابرابرى بين زن و مرد برگرديم. تا اوايل قرن بيست، جوامع بشرى، هنوز به وجود نابرابرى زن و مرد و ستمکشى زن در جامعه پى نبرده بود، اين پديده را نشناخته بود. بى حقوقى زن مثل بى حقوى برده ها امرى بسيار عادى، طبيعى و پذيرفته شده بود. يعنى تاريخ شروع آگاهى بشر به اين ستم، حدود صدسال است. البته تا قبل از آن خواست برابرى زن و مرد به شکل ايدهاى عدالتخواهانه اين و آن مصلح اجتماعى و يا جريانات کوچک غيراجتماعى مطرح مى شد. در سالهاى شروع رشد سرمايه دارى، نقد عميق نسبت به موقعيت زن بميان آمد. کشف جوامع مادر سالار بعنوان شکل غالب مناسبات بين آدمها در تاريخ جوامع انسانى، به بوجود آمدن تئوريهاى منسجم در باره ريشه و تاريخ ستمکشى زن کمک شايانى کرد. در انگلستان موضوع حق راى زنان به موضوعى اجتماعى تبديل شد. اين جنبش، جنبش حق راى يا سافريج نام گرفت و با حنبشى مشابه خود در آمريکا، براى غلبه به ارزشهاى سنتى و پيشداوريهاى رايج در مورد زنان مبارزه ميکرد. در آمريکا اولين موضع گيرى صريح در دفاع از حقوق زنان با چاپ مقالاتى در مورد حق راى زنان در نشريات ضد بردگى سياهان شروع شد.بهرو همانطور که مى بينيم حدود صد سال پيش در جوامع بشرى هنوز خبرى از آگاهى بر برابرى زن و مرد نبود. نداشتن حق راى و نداشتن حق مالکيت براى زن، قيمومت زن توسط مرد، مثل قيمومت ديوانگان و خردسالان، وجدان جامعه بود. طبيعى و فرض بود. اگر حق راى و جنبش حق راى را معيار قرا بدهيم، بعنوان شاخصى تاريخى، ميبينم که در کشور سوئيس زنان در سال ١٩٧١ حق راى را بدست آوردند. يعنى بيشتر از پنجاه سال بعد از انقلاب اکتبر ١٩١٨ و پس از دستاورهاى عظيم اين انقلاب در مورد زنان. مثلا در نروژ ١٩١٣ و در سوئد ١٩٢١ حق راى برابر براى زن و مرد قانونى شد، در بريتانيا و آمريکا بعد از جنگ جهانى اول به ترتيب ١٩٢٨ و ١٩٢٠. پس وقتى صحبت از تاريخ جنبش رهايى زن، بعنوان يک جنبش اجتماعى ميکنيم، صحبت از گذشته دور و درازى نيست. اين جنبش از غرب، آمريکا و انگلستان، شروع شد و اين جنبش شروع حمله اجتماعى به فرهنگ مردسالار بود. اما بيشترين دستاورد جنبش زنان به انقلاب اکتبر و فعالتيهاى سازمان زنان حزب بلشويک در اوايل قرن بر ميگردد. اين انقلاب حقوقى را به نفع زنان در جامعه تصويب و تحکيم کرد. لنين در توصيف اين قوانين مى گويد: در عرض دو سال قدرت شورايى در يکى از عقب افتاده ترين کشورهاى اروپا، خيلى بيشتر از کليه جمهوريهاى پيشرفته دمکراتيک جهان براى رهايى زن و برابرى زن با جنس قوى کار صورت گرفته است. تا بيش از ٣٠ سال بعد از اين انقلاب و دستاورهاى آن هنوز در ايتاليا و فرانسه زنان حق راى نداشتند. و بيش از ٥٠ سال بعد در سوئيس اين حق را بدست آوردند. يکى ديگر از نقاط عطف مهم تاريخ جنبش تساوى بين زن ومرد، انقلاب جنسى در دهه ٦٠ و ٧٠ بود که رابطه جنسى خارج از ازدواج را به دولت هاى دست راستى و کليسا تحميل کرد و آن را قانونى کرد. اين تنها نگاهى بود به مهمترين مقاطع تاريخ جنبش زنان. به فرهنگ "اصيل ايرانى" برگرديم. چرا ايران جامانده ا است؟ تا پيش از شکست انقلاب ٥٧ نوع سرمايه دارى ايران، مذهب رسمى، احتياج دولت به مسجد و آخوند و خفقان، عليرغم عطش جامعه و مردم و جوانان، امکان رشد فرهنگ پيشرو را نمى داد. حکومت مانع بود و از طرف ديگر حکومت مورد انزجار بود. مخالفت با رژيم شاه بعنوان يک حکومت "وابسته" به امپريايست آمريکا و غرب، از طرف طيفى از روشنفکران "ضد امپرياليست" آغشته بود به ضديت با ارزش هاى غربى و غرب زدگى و دفاع از شرق. اين جوهر مشترک جريان رسمى فکرى و فرهنگى زمان شاه با جريان اسلامى بود. اسلام زدگى و شرق زدگى خميره مشترک جنبش اسلام سياسى و فضاى "روشنفکرى" زمان شاه بود و يکى از ارکان به قدرت رسيدن جمهورى اسلامى ايران! هنر و ادبيات رسمى آن زمان را ببينيد، روستا، ده و ارزش هايش تقديس مى شد، زن مينى ژوپ پوش، مرد غير ماچو و با فرهنگ غربى تحقير مى شد، مرور کوتاهى به بهترين فيلم هاى روشنفکرى آن زمان اين را بخوبى نشان مى دهد. بعد از شکست انقلاب و به قدرت رسيدن جريان اسلامى فرهنگ مرسالارانه در حمايت رسمى دولت با تفنگ و اوين به جنگ زنان آمد. شايد کمترين حمله گستره اى به اين وسعت وابعاد عليه زنان در تاريخ بتوان پيدا کرد. آپارتايد جنسى در تمام ابعادش به اجرا در آمد. به جامعه ايران نمى شد و نمى شود اسلامى حکومت کرد. اين جامعه هرگز بنا به اختيار خودش اسلامى نبوده است. ٧٠ سال پيش در انقلاب مشروطه دست مذهب از حکومت کوتاه شد و جلوى دخالت مذهب در زندگى سياسى و اجتماعى مردم را گرفتند. عوامل ديگرى اين عقب کرد را تحميل کرده است. اما اين عقب گرد، در دل خودش جنبش قدرتمند برابرى زن ومرد را به همراه آورده است که مى رود اولين جنبش گسترده ضد اسلامى در ايران باشد. تشنگى و عطش زنان در ايران براى برخوردارى از همان آزادى هاى محدودى هم که در غرب وجود دارد غير قابل کنترل است. شيوه زندگى غير اسلامى زنان و مردان، استقبال از فرهنگ و موسيقى غربى بين جوانان که در نزد حکومت و بسيارى از دگر انيشان عارضه بد و فساد است و يا براى اصلاح طلبان پاسخ غلط به فشارهاى رژيم است. اسلام سياسى را در ايران به شکست کشانده است. زنان امکان ابراز تمايلات جنسى شان را ميخواهند. رابطه دختر و پسر از وراى سانسور از گذشته آزاد تر شده است. جامعه ايران اسلامى نبود اسلامى هم نيست. تحميل سنت اسلامى به اين جامعه غير از تحميل همه کشتار ها نمى توانست صورت گيرد. در ايران امروز اصلى ترين است جريان مروج فرهنگ مردسالار و ضد زن رژيم جمهورى اسلامى ايران است. که همانطور که گفتم در حملايت بخشى از روشنفکران و در واقع تاريک انديشانى که تنها به خفقان زنده اند به آن دامن مى زنند. کسى منکر قوانين ارتجاعى حجاب، جداسازى زن و مرد در زندگى اجتماعى در همه ابعادش در ايران نيست. اين فرهنگ نيست اين سياست و دولت است، راسيسم اروپا محورى نام آن را فرهنگ مردم مى گذارد. ايران هرگز جامعه اسلامى نبوده. فرهنگ آزادى زن از وراى ماهورا و از وراى سانسور به خانه مردم مى رود. مردم بشدت مشتاق فرهنگ آزاد هستند. کسى پاى موسيقى شجريان نمى نشست اگر حفقان و فقدان حق انتخاب نبود. گوگوش شخصيت محبوب جوانان بود نه آفتابه و لگن فلان روشنفکر عاشق روستا. امروز هم ريکى مارتين محبوب جوانان است نه هنرمندان اسلامى. مردم اين آمادگى را دارند اگر حکومت شرش را از سرشان کم کند و امکان رسوخ علنى و باز فرهنگ انسانى به اين مملکت راه پيدا کند، تمام آزادى را ببلعند. عطش براى مساوات هرگز تا به اين اندازه نبوده است. چگونه تغيير مى کند اصلى ترين مانع رشد و گسترش فرهنگ آزاد و تساوى طلب و انسانى در ايران رژيم جمهوى اسلامى ايران است. با رفتن او تازه راه باز مى شود تا عقايد مختلف در مورد حد و ميزان آزادى زن به تقابل بنشينند. جمهورى اسلامى ايران رفتنى است. ترديدى در اين نيست. پس بايد از همين امروز براى وررود به ميدان جدال بر سر خواست هاى انسانى آماده شد. حزب ما در اين ميان يک پاى و يک نيروى ميدان است. طبعا نيروهاى محدود کننده هم پا به ميدان ميگذارند تا با استفاده از آنچه که رژيم طى بيست سال شستوشوى مغزى داده زنان را محدود و فرهنگ فرودست را حفظ کند. فرهنگ آلترناتيو چى است؟ پاره کردن هر نوع پوسته ملى، محلى، مذهبى و سنتى نسبت به درک از آزادى زن و مساوات. رفتار برابر و انسانى با زنان در همه عرصه زندگى خصوصى، خانوادگى و اجتماعى و شغلى. اينها براى اينکه در حد کلى گويى باقى نماند و امثال خمينى هم ادعاى آن را نکنند و به ميل خود تفسير نکنند بايد بشکل خواست هاى روشن در همه زمينه هاى بيان شده باشد. ما در برنامه حزب کمونيست کارگرى ايران مهمترين اينها را مطرح کرده ايم. اين خواست ها بر متن ايجاد جامعه اى از نظر اقتصادى، سياسى و اجتماعى برابر، مطرح و قابل اجرا است. مطلبات زنان چند جنبه دارد لغو تمام قوانين متکى به نابرابرى زن و مرد و برابرى در سطح قانون و مبارزه با تلقيات خرافى نسبت به زن، مبارزه با دخالت خانواده و مذهب و جامعه در زندگى خصوصى زنان، آزادى جنسى زنان . اما ما چه ميخواهيم و چه مى گوئيم، در برنامه ما آمده است. نه تنها در سطح قانون ميخواهيم تمام قوانين ضد زن مثل حجاب و جداسازى و فقدان حق قضاوت و بى حقى در مورد سرپرستى کودک برچيده شود که به شدت با هرنوع فرهنگ، رسم و رسومى که به شان زن توهين آميز برخورد مى کند، تحقير مى کند قاطعانه برخود مى کنيم. علاوه بر اينکه ميخواهيم بودجه خاصى براى تبليغات تساوى طلبانه از بين دو جنس همان اوان کودکى اختصاص داده شود، از هرنوع خشونت در خانواده و دست درازى مذهب به زندگى دختر بچه ها در خانه و جامعه ممانعت مى کنيم. و معتقديم با ايجاد جامعه اى متکى بر برابرى واقعى انسانها يعنى سوسياليسم زمينه هر نوع نابرابرى برچيده مى شود. اهميت کار جمعى و هدفمند کجا است فرهنگ غالب حتى اگر متعلق به فرد نباشد بر تمام زندگى اجتماعى و خصوصى فرد سنگينى مى کند. با زبان، نگاه، رفتار تحقير آميز فردى در تمام طول زندگى نميتوان جنگيد. اين اگر با قانون هم حمايت شود که در ايران مى شود ديگر يعنى غلبه چيزى شوم بر تمام جوانب زندگى فردى و اجتماعى بشر. سرنوشت اغلب زنانى که دوران جوانى فمنيست هاى قهارى بوده اند و سرانجام تلاش هاى فردى تسليم جريان غالب شدهاند کم نيست. بلند پروازى هاى زنان سرانجام مبارزه فردى غالبا به شکست مى کشد. تلاش فردى کار مى کند حد دارد. ما ضمن تلاش فردى مى کوشيم به کارهاى بزرگى در زمينه برابرى زن و مرد دست بزنيم. کارهاى خيلى بزرگى در راه تساوى زن و مرد انجام دهيم. جامعه تشنه اين است. جوانان تشنه اين هستند.
|