آي ... آدمي… آدمي… آدمي… من از صداي خود زير آوار مي ترسم
از تپش هاي قلب خود، گاهي كه مي زند خود را به ديوار مي ترسم مكافات تولستوي را مي خواندم چقدر از نكشتن نابكار مي ترسم زَهره مرگ ندارم، كبري گفت از اين همه دار، واي مي ترسم هراس از اتحاد ما، دردشان اين است از اينكه نباشي همراه مي ترسم زنم من باوركنيد يك انسان از اين شقاوت بيمار مي ترسم