عشق زن و تنفرمرد در ظلمت عشق جنبشی کرد در راه.مردی به خاک افتاد در خانه زنی گریست. زن و مرد بسوی حقیقتند آدمها حقیقت خواهند زندگی از روزنه های کوچک زندان سرود آزادی میخواند عشق پاورچین پاورچین میآید خبررقص کوچه های شهرم را میدهند شهر من کوچه هایش خندانند
درزیرنور ماه مردی غمگین است و زن خریدار تمام و کمال غمش است مطمئن باش هیچ کجای این دنیا در هیچ زمانی .فریاد زندگی بی جواب نخواهد ماند من به صداهای دورو برم گوش میدهم از دور به صدای من گوش میدهند من زنده ام عاشقم و فریاد من بی جواب نمی ماند . قلب خوب تو جواب فریاد عشق من است ای مرد. عشق در جستجوی آدمی تولد به یکتائی عشق زیباست تولد چه اسم زیبا و غم انگیزیست چرا که اگر تولد نبود تولد یک نو آوریست یک پیداش است یک آغاز عشق جائی در قفس سینه نداشت در دفتر عشق تولد را چنین نوشته اند هم اگر عشق نبود تولد همان آغاز عشق آغازهستی آغاز آدمی. آدمی را لغتی در دفتر معنا نبود یک شگفتی است یک آرزوست یک رویاست. آیا در آن روز شاید یک حقیقت. مقصود از تولد را چه بود؟ حقیقتی ز طوفان دریای عشق عشق؟ آدمی؟ حقیقتی ز قعر موج هستی شاید که عشق از برای آدمی؟ ز ژرفای دل آدمی چرا که تنها اوست در محفل عشق چو ز آغوش پر مهر مادری پروانه می سوزد نامی که هستی از او نام گرفت تولد به رسوائی عشق تلخ و غم انگیز گواهی است تا به ابد نامت در دل آدمی. است. در دفتر اندوه تولد را چنین نوشته اند تولد همان آغازمرگ آغاز مرگ آدمی مرگ آدمیت مرگ دوست. من امشب به یکتائی هستی آفرین عشق قسم که مرگ را دیده ام که غم را درون دو چشم پریشان خویش دیده ام در شب یلدای به زاری نشسته ام به انتظا ر صبح وصال دل به امید بسته ام. <من از این خاکم > الیک 2.06.2008 با پاهای برهنه گلنارهای آتشین بهار خورشید را می نوشند. بر دستهای درختان شعله میکارند احساس میکنم صدای گنجشکان اینجا عزیرترین خاک است. صدای زندگی است ما را با برگهای درختان تا ساکت کویری ما را فاصله ای نیست. نوید باران باشد. (الیک) من از این خاکم که زنانش با دستانی از گیاه قالی خوشبختی میبافند و بچه های نمکیاد تو چشمهایم را به تو تقدیم خواهم کرد چشمهایم تازه راهند از آتش یک شهر خاکستری آمدند من چشمهایم را در آن شهر جای گذاشتم به یاد تو ولی یادت به فراموشی رفت 1.01.2006 زندگی چیست؟ ز- زنده بودن ن- نبرد د- دانائی گ- گرما ی- یاری زندگی یک تولد است. مادر زاده شدن در نسیم بهاری ،یا شب هنگام با روشن شدن ستارگان در میهمانی آسمان. زندگی یعنی طلوع خورشید،غروب خورشید. تولد یک انسان،مرگ یک حیوان. زوزه یک گرگ و یا گریه یک زن روستائی که اشکش را با گوشه چارقدش آرام پاک میکند تا رنگ کمرنگ زندگی از چشمان پر از اشکش نپرد و یا شاید دشت پر از شقایقهای وحشی باشد. یا کوه پر از برف و کوهنوردی که از یخ و سرما در کوه زیر خروارها برف میمیرد بدون هیچ نام و نشانی. زندگی ترکهای باز دست پیر مرد روستائی پنبه زن است و چشمان کم سوی پیر زنی که با نخ تارو پودهای زندگی را میدوزد. زندگی عطر خوش باران خورده در دشتها و صحراست، جنگل سبز شمال است. زندگی دریچه بالای یک زندان است،روز ملاقات کودک کوچکی با پدرش در زندان است، زندگی طوفان است ،برف است،باران است،لیز خوردن در کوچه های تنگ دهات است. زندگی خوب است،عشق است،آشوب است،همانچیزیست که خیلی طولانی باید بدنبالش بگردی و بیابیش،همان عمر است. زندگی یعنی بازگشت پرستوئی به وطن است و یا شاید آغاز تراوش یک باران بهاری باشد. زندگی خواندن است،ول کردن صدا،رها کردن افکار،روان کردن قلم روی کاغذ بی خط. یعنی کار کردن کودکی 7 یا 6 ساله با وزنه ائی در کنار پیاده روی خیابان تا مردم خودشان را وزن کنند و با پولشان به آن کودک لبخند و زندگی بخشند. زندگی زن جوانیست که با لباس محلی و با کودکی گریان و کثیف در بغلش دستش را به سوی مردمی خوب یا بد دراز کند تا شاید به او و کودک در بغلش زندگی بخشند. زندگی به آن پیر مرد چرخ دستی داری گویند که پلاستیک فروشی میکند در ظهر تابستانی گرم و لبو فروشی میکند در صبح زمستانی سرد. زندگی زبان و فکر آن جوانیست که در پشت تریبون به سوی اعدام میرود یا حبسی ابد .یا آن جوانی که از فقر و بی پولی دست به دزدی میزند و سزایش قطع انگشتان دستش، و یا آویزان شدن به طناب مرگ در میدان شهر.و برای این جوان نگون بخت تا آخر عمرش یادگاری از ننگ و دزدی و فقر مادی میگذارد،که در تمامی عمرش ماند بختک به او چسبیده و طعم یک زندگی خوب را از او میگیرد و با جسم و روحی آزرده در آخر به گور میرود. و یا زندگی آن دختر تیره بختیست که فرهنگ بسته اش و فقر مادی به راه بد نامی میرود که شاید با فروش تن خاکیش به روزگاری بهتر و یا بدتر از حالش برسد. زندگی یعنی فرار دختری جوان بسوی آزادی،یعنی آنجا که فقر لانه در افکارها کرده باشد. یعنی خاک باران خورده شهرمان،غروبهای تهران یعنی گیسوان دختری جنوب که روی حصیری زندگی میکند و خنکای دل و صورتش را با دلوهای داخل از چاه بیرون میکشد. یعنی پرپر کردن لاله، و پریشان کردن شقایق بدست باد،یعنی عشوه گریهای برگهای چنار با وزیدن نسیم بهاری. یعنی زمزمه بلبل در روی شاخه درختی کهنسال،یعنی بوی نان پختن زن روستائی و عطر زن شهری. زندگی یعنی رود ،رود ارس،دریای خزر،کویر لوت،کوه تفتان،یعنی دماوند،شهر تهران،روستائی کوچک در نزدیکی شهرمان. یعنی خانه های کوچک و گرم بلوچها، زندگی یعنی صدای و لباس زن شالیکار در شالیزار،یعنی احساس،عاطفه،عاشق بودن، زندگی یعنی نوشتن،از دل نوشتن،بنام دل نوشتن،. زندگی یعنی گل،گل مریم،شقایق،یاس سپید،گل شب بو،گل سرخ،مینا،گل اقاقیا،میخک،گل اشک. زندگی همان نقش حباب روی آب است،زندگی آب است،زلال است،پاک است و گوارا، بی آلایش،مانند آب روان و آرام،مگر سنگی به درونش نیندازیم. 21.09.2007 الیک خاوران از چهره طبیعت افسونکار بر بسته ام دو چشم پر از غم را تا ننگرد نگاه تب آلودم این جلوه های حسرت و ماتم را خاوران... ای قطعه خون آلودم در دامنت چه چیز نهان داری ؟ جز جوانان بی گناه ،دیگر چه ثروتی در ایران داری؟ غمگین گورهای تیره وخاموشت، جز درد و رنج چه می بخشد به جان درد مندم آغوشت؟ آن آرزوهای گمشده می رقصند در پرده های مبهم پندارم خاوران ... ای خانه غمگینم خاوران ... ای ترانه خوان محنت بار غم خاوران ... ای تبسم افسرده بر چهره طبیعت افسونکار فرشته ایلکا
|