|
با خبرنگار "قلم معلم" در " اوین " |
|
|
امروز چهارشنبه 23 / 2 /88 و هجدهمین روز بازداشت سجاد خاکساری خبرنگار هفته نامه ی"قلم معلم" است . او در بند 8 / 10 زندان اوین به سر می یرد . امروز پس از 18 روز ، هدیه ی روز معلم خود را با ملاقات او دریافت می کنیم ! و طعم شیرین مهرورزی را مزمزه خواهیم کرد ! همراه با همسرم ( محمد خاکساری ) و پسرم علی به سمت " محل ملاقات چند منظوره زندان اوین " می رویم. تعدادی کتاب ، لباس ، ملافه ، حوله و، دستمال کاغذی ومیوه نیز آورده ایم . ولی از جلوی در، سربازی به ما گفت : " حتی یک چوب کبریت هم نمی شود به زندانی داد " !
پس از گرفتن نوبت ملاقات و کارت مربوط به آن در صف پرداخت پول به کارت ثمین زندانیان قرار گرفتم . حدود 20 نفر مرد و در همین حدود زن در جهت مخالف و جلوی اتاقکی صف بسته بودند . با وجود تبلیغ در خصوص انجام امور بانکی به روش الکترونیک فقط در روزهای ملاقات با زندانیان هر بند ، آن هم در در محل زندان می شود پول به حساب آن ها واریز کرد ! دو روز بعد زندانیان می توانند با کارت خود خرید کنند. مواد خوردنی و غیره که در زندان به فروش می رسدآن طور که خانواده های مستقردر سالن انتظار ملاقات می گفتند ، مارک های ناشناخته و اجناس نامرغوب با قیمت های گزاف است . مثلا" می گفتند یک جفت دمپایی پلاستیکی پنج هزارتومان فروخته می شود ! وقتی نام تولید کنندگان محصولاتی چون ماست و شیر یا بیسکویت و ... را گفتند بسیار متحیر شدم . چون من تا به حال هیچ یک از آن نام ها را نشنیده بودم ! ! خیلی نگران شدم . از یک سو اجازه نمی دهند خانواده ی زندانی چیزی به او بدهد . از سوی دیگر به آنان در زندان اجحاف می شود !بالاخره نوبت من شد و مبلغی پول برای سجاد واریزکردم. محمد در سمت دیگرسالن ایستاده بود .من با پسرم در انتظار نشستیم تا نام زندانی را اعلام کنند . خانمی به من نزدیک شد و گفت : " سلام خانم خاکساری " من هم به او سلام کردم. اما او را به جا نیاوردم مشغول بررسی در ذهن خود بودم که خودش دوباره گفت : "من همسر دکتر یازرلو هستم " بسیار خوشحال شدم و با او دیده بوسی کردم .بعد بلافاصله پرسیدم : " این جا چه می کنید ؟" گفت : " پسرانم هود و حامد زندانی هستند و حالا با هانی ( همسرش ) برای ملاقات با هود آمده ایم !" سپس دکتر را نشانم داد. دیدم که محمد هم با دکتر شادمانه و دست در دست مشغول صحبت است . عجب تصادفی ! دکتر هانی یازرلو از مبارزان بی ادعای زمان انقلاب و همسرش اکنون برای ملاقات فرزند خود که دانشجوی سال دوم مدیریت صنعتی بود به اوین آمده بودند . پسر بزرگشان حامد نیز سه ماه است که در انفرادی به سر می برد و هنوز اجازه ی ملاقات با او را نداشته اند! ایشان از دوستان قدیمی ما در اهواز بودند . اتفاقا" نام سجاد خاکساری و هود یازرلو را هم زمان از بلندگو اعلام کردند . ساعت 45 /10 بود . با عجله خود را به محل ملاقات با کابین رساندیم . راهروی باریکی که سمت راست آن دیوار و سمت چپ آن حدود 25 پنچره مسدود با شیشه ی دو جداره بود . در کنار هر شیشه یک صندلی پلاستیکی سفید قرار داشت . سمت راست شیشه یک گوشی مشکی که سیم آن در غلافی فلزی بود برپایه ای آهنی قرار داشت . در سمت مقابل نیز یک گوشی قرار داشت . کابین سجاد جفت کابین هود بود ! ولی چون تلفن سجاد خراب بود ناچار به چند کابین پائین تر رفتیم . اما قبل از آن چند کلمه ای با هود احوالپرسی کردم . من بیشتر از محمد و علی با سجاد صحبت کردم . روحیه ی خوبی داشت اما رنگ صورتش را مهتابی دیدم ! از او پرسیدم دیروز غذا چه خورده ای ؟ گفت چلو خورش قیمه . گفتم چند تکه گوشت داشت ؟ گفت : " سویا داشت ." با تعجب گفتم :" یعنی به جای گوشت سویا در خورش ریخته بودند؟" گفت : " بله " و خندیدو گفت : مادر جان نگران من نباش . گفتم در دادگاه روز دوشنبه چه گفتند ؟ گفت به من گفتند اتهام تو تشویش اذهان عمومی است آخرین دفاعت را بگو . من هم گفته ام اتهامات را قبول ندارم . ساعت 15 /11 پرده ای مابین پنجره ی شیشه ای دو جداره پائین آمد و ما دیگر سجاد را ندیدیم ! و با استفاده از این تکنولوژی غربی پایان ملاقات اعلام شد .! با دوستان قدیمی خود یعنی خانواده ی محترم یازرلو از زندان اوین خارج شدیم و عکسی به یادگاری انداختیم . ثریا دارابی – سردبیر قلم معلم 23 / 2 / 88
|