دخترک با زانوهای بغل کرده کنج دیوارهای نمور وتاریک اتاقش منتظر نشسته بود وچشمان بیدارش نظاره گر نور ماه بود که از لا به لای نرده های اتاقش به روی زمین فرش شده بود. به آسمان سیاه زل زده بود و در تفکرارتباطش با رنگ سیاه ...
از زمان تولدش با رنگ سیاه انس داشت ، سیاه بخت و سیاه پوش واما سفید رویی اسیر در دست سیاه دلان دوران. ساعاتی قبل خبر رهایی اش را شنیده بود... در پرونده اش جرمش سنگین بود ، سنگین.که حتی قاضی اش هم از بردن نام جرم دخترک خجالت می کشید. جرمش زن بودن بود .جرمش سنگسن بود سنگین...همچنان منتظر بود . رفته رفته دلش به حقیقت صبح رهایی روشن تر می شد و چشمانش به سپیدی صبح دوخته شده بود. صبح رهایی نزدیک شده بود. ده ، نه، هشت،...،دو قدم مانده به صبح... ساعاتی قبل خبر رهایی اش را شنیده بود... صدای الله اکبراذان در محوطه پیچید و طناب دژخیمان گلوی نازک دخترک را بوسید و راحت نفس کشید و .... او تنها 17 بهار دیده بود... ساعاتی قبل خبر رهایی اش را شنیده بود... پویا اصفهانی8/12/88 به مناسبت روز 8 مارس
|